متافیزیک و فلسفه
  
 
 
شهریور 1388
ش ی د س چ پ ج
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      
 
آرشیو

آموزش زبان انگلیسی Extra آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
200 کارتون معروف
هر کارتون که فکرشو بکنی، هر کارتون
فقط 80 تومان | 9 DVD
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
پنجشنبه 26 شهریور ماه سال 1388
هفت گنج

از «هفت گنج» یا عجایب بارگاه خسروپرویز بارها در منابع مختلف نامى به میان آمده است. «ساسانیان» اثر «کریستین سن» یکى از منابعى است که به این عجایب اشاره کرده است و از گنج گاو، دستمال نسوز، تاج یاقوت‌نشان، تخت طاقدیس، طلاى مشت افشار، گنج بادآورد و شطرنجى از یاقوت و زمرد به عنوان عجایب هفت‌گانه بارگاه پادشاه ساسانى نام برده است. فردوسى نیز در قصیده ای، از «هفت گنج» خسروپرویز نام مى برد. هندیان بودایى هم به تقلید از «هفت گنج» خسروپرویز، پادشاه ساسانى ، «هفت گوهر» را ترتیب داده بودند.

گنج گاو

کشاورز مثل هر روز، «غباز» (خیش گاو آهن) را برداشت و به سوى مزرعه حرکت کرد. به مزرعه که رسید توشه ظهر را زیر درختى گذاشت و با «غباز» به سمت راست مزرعه رفت. تا «غباز» را در زمین فرو کرد متوجه شیئى سخت شد. با دست شروع به کندن زمین کرد و ناگاه با ظرف قدیمى برخورد کرد. آن را بیرون آورد، ولى باورش نمى شد. ظرف پر از سکه بود. سکه را که نگاه کرد نام اسکندر روى آن حک شده بود. کشاورز براى نشان دادن حسن نیت خود نسبت به پادشاه خسروپرویز ظرف را نزد او برد. شاه فورا دستور داد تا مزرعه را بکنند و ظروف دیگر را از خاک بیرون بکشند. صد کوزه نقره و طلا که مهر اسکندر بر آن حک شده بود، از خاک بیرون آمد. خسرو پرویز، این گنجینه را که یکى از عجایب هفت گانه کاخش بود، گرفت و یکى از کوزه ها را به کشاورز داد. گنج را در جایى از کاخ مخفى کرد و آن را «گنج گاو»نامید.

دستمال نسوز خسرو‌پرویز
یکى دیگر از عجایب بارگاه خسروپرویز دستمال او بود. شاه بعد از هر غذا خوردن با دستمال، دست هاى خود را پاک مى کرد و چون کثیف و چرب مى شد آن را درون آتش مى انداخت تا آتش آن را تمیز کند، دستمال پاک مى شد ولى نمى سوخت. به احتمال قوى جنس این دستمال از پنبه کوهى بوده است.

تاج یاقوت‌نشان خسرو پرویز
از دیگر عجایب کاخ او تاج خسرویى بود. تاج خسرو پرویز از مقدار زیادى طلا و مروارید ساخته شده بود. یاقوت هاى به کار رفته در تاج طورى مى درخشید که به جاى چراغ در شب از آن استفاده مى کردند و یاقوت هایش همه جا را روشن مى کرد. زمردهایش چشم افعى را کور مى کرد. این تاج آنقدر سنگین بود که زنجیرهایى از طلا را از سقف آویزان کرده بودند و تاج را بر این زنجیرهاى طلا بسته بودند، طورى که تاج به هنگام نشستن شاه روى سرش قرار بگیرد و سنگینى تاج را احساس نکند.

تخت طاقدیس بارگاه خسروپرویز
یکى دیگر از عجایب بارگاه خسرو تخت طاقدیس اوست. شکل این تخت مانند طاق بود و جنسش از عاج و نرده هایش از نقره و طلا بود. سقف این تخت از زر و لاجورد بود. صور فلکی، کواکب، بروج سماوی، هفت اقلیم، صورت هاى پادشاهان، مجالس بزم و شکار، بر این سقف، حک شده بود. روى آن وسیله اى براى تعیین ساعت روز نصب شده بود. چهار یاقوت، هر یک به تناسب یکى از فصول سال دیده مى شد. بر بالاى آن وسیله اى بود که قطراتى مانند قطرات باران را فرو مى ریخت و صدایى رعدآسا به گوش مى رسید.

طلاى مشت افشار
خسروپرویز قطعه طلایى اعجاب انگیز داشت که به طلاى مشت فشار یا مشت افشار معروف بود . این قطعه طلا به اندازه مشت پادشاه و چون موم نرم بود. این قطعه زر به هر شکلى حالت مى گرفت.این قطعه طلا را از معدنى در تبت براى خسرو استخراج کرده بودندو200 مثقال وزن داشت.

گنج بادآورد
«گنج بادآورد» از عجائب دیگر دستگاه پرویز است. هنگامى که ایرانیان اسکندریه را محاصره کردند، رومیان ثروت شهر را در کشتى هائى نهادند تا به مکانى امن بفرستند، اما باد به جهت مخالف وزید و کشتى به سمت ایرانیان آمد .ثروت را به تیسفون بردند و« گنج باد آورد» نامیدند.

شطرنجى از یاقوت و زمرد
از عجایب دیگر دستگاه پادشاه ساسانی، شطرنج مخصوصى از جنس یاقوت و زمرد بود.

خسروپرویز شاید از معدود پادشاهانى باشد که از همسرش نیز در برخى از منابع تاریخى به عنوان یکى از عجایب دربار او نامبرده شده است. در تاریخ ثعالبى به جز آنچه که در بالا اشاره شد ، از زن او شیرین، قصرش تیسفون، درفش کاویانی، رامشگران دربار ساسانی، اسب خسرو به نام شبدیز و فیل سفید دربار نیز به عنوان گنج‌هاى خسرو و عجایب دربار او یاد شده و درباره برخى از آنها توضیحاتى آمده است. در تاریخ ثعالبى آمده است: «شیرین وخسرو در جوانى دلباخته یکدیگر شدند، اما وقتى خسرو به پادشاهى رسید شیرین را فراموش کرد. شیرین که بار دیگر در پى جلب عشق خسرو برآمده بود، روزى در سر راه شکار او قرار گرفت و آتش عشق فراموش شده در دل خسرو روشن شد.اودر همان لحظه او را به زنى گرفت.شیرین بعد از راهیابى به کاخ پس از چندى مریم بانوى اول زرتشتیان را مسموم کرد و خود زن اول دربار شد

اسب خسرو «شبدیز» هم از دیگر عجائب کاخ اوست که در تاریخ ثعالبى از آن نامى به‌میان آمده است .خسرو گفته بود اگر کسى خبر مرگ «شبدیز» را بدهد او را خواهد کشت .هنگامى که« شبدیز» مرد تنها «باربد» جرات کرد نغمه اى را بخواند و در آن خبر مرگ شبدیز را بدهد. او خواند: «دیگر شبدیز نمى‌خواند و نمى‌چرد.» شاه گفت:«مگر او مرده است.» وباربد گفت:« شاه چنین فرماید.»

«باربد» خود نیز از عجائب دستگاه پرویز بود .«سرکس» از خنیاگران دربار که به او حسادت مى کرد در فرصتى مناسب او را کشت. خسرو وقتى دانست باربد به دست سرکس کشته شده است دستور قتل«سرکس»را هم داد.

تخت طاقدیس . تخت خسرو پرویز را که از فریدون به وی رسیده بود طاقدیس میگفتند. گویند جمیع حالات فلکی و نجومی در آن ظاهر میشده و آن سه طبقه بوده و در هر طبقه جمعی از ارکان دولت او جابجا قرار میگرفته اند و خسرو پرویز بر آن تخت ملحقات و تصرفات کرده بود. (برهان ). طول آن تخت یکصد و هفتاد ذراع و عرض آن یکصد و بیست ذراع و مکلل بجواهر بود. (غیاث اللغات ). و در حاشیه چاپ جدید برهان که به اهتمام دکترمعین منتشر شده آمده است : هرتسفلد رساله ممتعی در باب تخت طاقدیس نوشته اشاره بقول مورخ بیزانسی کدرنوس کرده که او از یکی از کتب تئوفان (نیمه دوم قرن هشتم م .) روایت کرده است . کدرنوس گوید هرقل قیصر پس از انهزام خسرو پرویز در سال 624 وارد کاخ گنزک شد.


 
پنجشنبه 26 شهریور ماه سال 1388
8 اتاق مخفی مشهور جهان

شهریور 88 - 15:22
1- اهرام ثلاثه مصر.
شاید بتوان گفت اولین و هوشمندانه‌ترین راه‌ها و اتاق‌های مخفی را مصریان باستان طراحی کرده‌اند. اهرام ثلاثه مصر، پر از راه‌هایی است که در صورت خوش شانس بودن، به هیچ جایی ختم نمی‌شوند و در سایر موارد به اتاق‌هایی که در آنها تله‌هایی کارگذاته شده است میرسند. مصریان باستان این کار را برای محافظت از جسد مومیایی شده فرعون و وسایلی که با آن، مومیایی را دفن می‌کرده‌اند، از شر دزدان انجام میداده‌اند. ولی یکی از تفتاوت‌هایی که این نوع اتاق‌ها با دیگر اتاق‌های مخفی دارد، این نکته است که مصریان باستان، این اتاق‌ها را برای این نمی‌ساخته‌اند که دوباره به آن رجوع کنند؛ به عبارت دیگر آنها این اتاق‌ها را برای همیشه مخفی می‌کرده‌اند و راز این اتاق همراه با سازنده آن دفن می‌شد …

۲ - گودال کشیشان.
در انگلستان، هنگام حکومت الیزابت اول، انجام مراسم مذهبی کاتولیک ها، مجازات‌های بسیار سنگینی داشت. در این زمان، گروهی از کشیشان، برای انجام این اعمال مذهبی، دست به ساخت اتاق‌های زیرزمینی ای کردند که بعد‌ها به priest holes معروف شد. این محل بسیار ساده و مناسب برای عبادات یک کشیش کاتولیک طراحی شده بود و راه‌هایی برای فرار کشیش در مواقع خطر و هجوم پیش بینی شده بود. کشیش‌ها در این محل مطالعات و تحقیقاتشان را هم انجام می‌دادند که گاهی این مطالعات به هفته‌ها کشیده می‌شد و کشیشان مجبور بودند گرسنگی و کمبود هوا را در طول این مدت تحمل کنند.

۳ - راه‌های مخفی King Charles II.
حتی در زمان‌های قبل از آزار و اذیت کاتولیک‌ها در انگلیس، ساخت اتاق‌ها و راه‌های مخفی برای مخفی کردن یا مخفی شدن از شر افراد مهاجم، انجام می‌شده است. درزمان شاه چارلزدوم و در طی جنگ‌های داخلی انگلستان، تعداد زیادی از این اتاق‌ها و راه‌ها ساخته شد که حتی امروزه هم بسیاری از آنها ناشناخته است و گهگاه به صورت اتفاقی در خانه‌های باستانی انگلیس یافت می‌شود.


۴ - Murder Castle.
شاید مخوف‌ترین اتاق‌ها و راه‌های مخفی، مربوط به اولین قاتل سریالی آمریکا، H.H. Holmes باشد. در اواخر سال ۱۸۰۰، یک ساختمان عظیم در شیکاگو بنا کرد ه پول ساخت آن را از کلاهبرداری ای که از شرکت بیمه کرده بود و همجنین از قتل‌های گاه و بیگاهش به دست آورده بودد. طبقه آخر این ساختمان ۳ طبقه، مملو از عناصر عجیب معماری است. راه پله‌های مخفی، در‌هایی که تنها از بیرون باز می‌شدند، و در‌های مخفی ای که در اتاق‌ها وجود داشت و Holmes میتوانست از آنها وارد اتاق قربانیان خود شود. تا مدت ها، Holmes به کسی اجازه شروع ساخت این بنا را نمی‌داد، زیرا قصد داشت تا فقط خودش از اسرار این خانه مطلع باشد. بسیاری عقیده دارند Holmes، تا وقتی که راز خانه اش بر ملا شود، صدها نفر را در این خانه به قتل رسانده. جسد قربانیان به اتاقی مخفی برده میشده که در آن با استفاده از یک کوره، بقایای قربانی از بین می‌رفته، بدون اینکه اطرافین متوجه دود ناشی از این احتراق شوند. این خانه در سال ۱۸۹۵ سوزانده شد و هم اکنون به جای آن ساختمان پست قرار دارد.

5 - قدغن شدن الکل و …، آمریکا:
در زمان ممنوعیت استفاده از الکل در اوایل قرن بیستم در آمریکا، تمامی کاباره‌ها ( و به طبع آن، قمارخانه‌ها و فاحشه خانه‌ها ) به زیر زمین انتقال پیدا کرد! این مکان‌ها که در سرتاسر آمریکا به وجود آمده بود، خود الکل را برای مشتریانش تهیه نمی‌کرد، بلکه تنها به عنوان محلی بود که مشتریان در آن جا به نوشیدن می‌پرداختند و بعد از آن به سراغ کار‌های دیگری می‌رفتند … بعضی از طرح‌هایی که برای این گونه محل‌ها داده شده بسیار خلاقانه و هوشمندانه بوده، به طوری که بسیاری از این کاباره‌ها و قمارخانه‌ها و فاحشه خانه ها، به طور خیلی واضح در محله‌های تجاری قرار دارند، بدون آنکه کسی اندکی شک به آنها ببرد. ورودی آنها از دیوار‌های ساده و خالی، به همراه راه پله‌هایی بسیار ساده و بتنی و یا صندوق چه‌هایی خالی و به ظاهر بدون استفاده تشکیل میشده.

۶ -اتاق‌های مخفی دوران هولوکاست:
اتاق‌های مخفی زیادی در دوران هولوکاست، توسط افرادی شجاع ساخته شد که توانست جان افراد بیشماری را در آن دوران نجات بدهد. یکی از این خانواده‌های شجاع که دست به این کار زد، خانواده ten Boom family، در هلند بود. این خانواده در هلند، صاحب یک مغازه ساعت فروشی بود و در بالای این مغازه، اتاق‌های مسکونی آنها وجود داشت. وقتی که کوچکترین عضو این خانواده چهار نفره، Corrie ten Boom، درگیر منازعات آن زمان در سال ۱۹۴۰ شد، معماری برای آن یک اتاق مخفی در آن خانه درست کرد که تا چهار سال بعد، که خانه مورد هجوم نیروهای پلیس قرار گرفت، نه تنها جان او، که جان صدها یهودی تحت تعقیب را نجات داد. این خانه اکنون تبدیل به موزه شده است.

۷ -اتاق‌های مخفی قلعه coltids، جنگ جهانی دوم:
برای کسانی که زندانی می‌شوند، فکر کردن اصلن کار سخت و پیچیده‌ای نیست، زیرا شما به‌اندازه کافی وقت برای این کار دارید. این تفکرات گاهی اوقات باعث به وجود آمدن شاهکار‌هایی می‌شود که نمونه‌ای از آن را در معماری هم می‌توان دید! راه‌ها و نقشه‌هایی که توسط زندانیان برای فرار از زندان طرح می‌شود. در زمان جنگ جهانی دوم، صد‌ها نقشه فرار توسط سربازان فرانسوی و انگلیسی زندانی در قلعه coltids در آلمان کشیده شد. آنها برای مخفی ماندن نقشه‌های خود، تنها با استفاده از ستون‌های چوبی و گل،اتاق‌های مخفی ای در آن قلعه درست کردند که بدون دانستن محل آنها، یافتنشان در قلعه تقریبا” غیر ممکن بود. در یکی از این اتاق ها، یک هواپیمای بی موتور، با زحمت زیادی سر هم شده بود و در اتاقی دیگر، یک ایستگاه رادیویی برای ارتباط با بیرون برپا شده بود. ولی در نهایت، قبل از اینکه زندانیان بتوانند با آن هواپیمای بی موتور از آن قلعه فرار کنند، جنگ پایان یافته بود …

8 -یتیم خانه، نرماندی:
در اوایل سال ۲۰۰۸، در سواحل نرماندی، در داخل یک یتیم خانه قدیمی، اتاق‌های زیادی در طبقه هم کف ساختمان پیدا شد که در طی سال‌های ۱۹۶۰ تا اواخر ۱۹۸۰، برای شکنجه و احتمالا” تنبیه کودکان به کار میرفته است. گود برداری‌هایی که منجر به کشف این اتاق‌ها شد، بسیاری از این اتاق که در بسیاری از آنها اجساد کودکان و نوجوانان قرار داشت را خراب کرد.


 
پنجشنبه 14 خرداد ماه سال 1388
چه گوارا به روایت سودربرگ

نگاهی به فیلم «چه» ساختهٔ استیون سودربرگ

استیون سودربرگسال‌ها پس از مرگ «ارنستو چه گوارا »، در زمانی که هنوز پوسترهای چه گوارا فروش می‌رود و چهرهٔ کاریزماتیک این چریک مارکسیست انقلابی بر روی تی‌شرت‌های جوانانه چاپ می‌شود، می‌توان پیش‌بینی کرد که ساخت فیلمی بر اساس زندگی او بسیار قابل توجه خواهد بود. حتی اگر نام‌های مشهوری چون «استیون سودربرگ» و «بنیتیو دل تورو» در این پروژه دست‌اندرکار نبودند؛ بازهم تنها نام چه گوارا کافی بود تا این فیلم زیر ذره بین سینمادوستان قرار بگیرد. «فیدل کاسترو» و «رائول کاسترو» هم از جمله رهبران و مردان تاریخی  هستند که در فیلم تصویر شده‌اند، کسانی که علاقه‌مندان سیاست بین‌الملل هر روز خبری درباره‌شان می‌خوانند. درامِ زندگی‌نامه‌ای استیون سودربرگ دربارهٔ ارنستو چه‌گوارا برای اولین بار در جشنوارهٔ کن به نمایش درآمد. این فیلم که بخش دوم از یک سه‌گانه است، به همراه قسمت اول با نام «آرژانتین» (دربارهٔ انقلاب کوبا) به صورت یک فیلم چهارساعته در کن نمایش داده شد و منتقدان و داوران آن را تحسین کردند. دل تورو جایزه بهترین بازیگر مرد را برای بازی در هر دو فیلم از کن برد و سودربرگ هم نامزد نخل طلا شد. دل تورو جایزه‌اش را به خود چه گوارا و همچنین سودربرگ تقدیم کرد و در هنگام دریافت جایزه‌اش گفت سودربرگ کسی بود که همهٔ ما را به سمت این فیلم هل داد. گفتنی است که دل تورو یکی از تهیه‌کنندگان فیلم هم هست. فیلم در جشنواره‌های معتبر دیگری هم به عنوان فیلمی که حتماً باید دید شناخته شد؛ از جمله در چهل و ششمین جشنوارهٔ فیلم نیویورک و سی و سومین جشنوارهٔ تورنتو.
 
فیلم مقطع زمانی تلاش چه گوارا برای ایجاد انقلابی در بولیوی تا مرگ حماسی او را پوشش می‌دهد. فیلمنامه به طور مشترک به قلم «پیتر بوچمان»، «بن وان درمین» و خود سودربرگ نوشته شده است.  سودربرگ در گفت‌وگویی با سی. ان. ان عناصر زندگی نامه‌ای چه گوارا را برای ساخت فیلم عالی توصیف می‌کند. او می‌گوید چه گوارا یکی از شگفت‌انگیزترین زندگی های قرن بیستم را داشته است. در هنگام تحقیق برای هر دو فیلم، سودبرگ فیلم مستندی ساخت از مصاحبه با برخی از افرادی  که در کنار چه در کوبا و بولیوی جنگیده بودند. در اصل فقط یک فیلمنامهٔ یکپارچه وجود داشت اما سودربرگ فهمید که فیلم را باید به دو قسمت تقسیم کند. منبع اصلی اقتباس فیلمنامه کتاب خاطرات چه از دوران انقلاب کوبا و اقامت او در بولیوی بود. در کنار این، سودبرگ به مصاحبه‌هایی تکیه کرد که با کسانی انجام شده بود که در هر دو دورهٔ زندگی چه او را می‌شناختند. بعد از آن هر کتابی که موجود بود و به کوبا و یا بولیوی مربوط می‌شد خواند.

هر دو فیلم با بودجهٔ متوسطی ساخته شده‌اند؛ چیزی در حدود 61 میلیون دلار برای هر دو فیلم. جالب اینجاست که  فیلم‌ها بدون سرمایه‌گذاری امریکایی یا قرارداد پخشی با  شرکت‌های امریکایی به سرانجام رسیده‌اند. وایلد بانچ کمپانی تولید و پخش فرانسوی است که 75 درصد بودجه فیلم را عهده دارد شده است. سودربرگ فیلمبرداری هر دو فیلم را به صورت پشت سر هم در یک دورهٔ زمانی 90 روزه انجام داده است. فیلمبرداری در ماه می 2007 در پورتوریکو آغاز شد و بیشتر دیالوگ‌های فیلم هم به زبان اسپانیایی گرفته شد. استیون سودربرگ مثل بیشتر فیلم‌هایش، فیلمبرداری این کار را هم خودش انجام داد. موسیقی فیلم را «آلبرتو ایگلسیاس» ساخت و فیلم با زمان نهایی 131 دقیقه روی پرده آمد.

واکنش‌های اولیهٔ منتقدان درهم و برهم بود. در عین حال به نوشتهٔ شاهدان عینی کم نبودند منتقدانی که با چهره‌هایی برافروخته از سالن نمایش فیلم در جشنوارهٔ کن بیرون آمدند. «تاد مک کارتی» به فرم کنونی فیلم اشکالاتی وارد می‌داند و در سایت ورایتی می‌نویسد «به عنوان فیلمی تجربی سنگ بزرگی است، چرا که باید هم استانداردهای هنری را کسب کند و هم تجاری را. زمان زیاد و طاقت‌فرسای فیلم هم مقایسه‌ای ناگزیر به وجود می‌آورد میان این فیلم و دیگر فیلم‌های بلند حماسی تاریخی مثل لورنس عربستان یا سرخ‌ها. متأسفانه، فیلم چه حماسی نیست، فقط زیادی طولانی است.»

 
پیتر برادشاو در نقدی که در گاردین منتشر شده می‌نویسد: «شاید باید این فیلم را به مثابه شاهکار معیوب این کارگردان محسوب کنیم: فیلم شیفتهٔ شخصیت اصلی‌اش است اما از نظر ساختاری از هم گسیخته است. قسمت دوم فیلم به وضوح روان‌تر و محکم‌تر از قسمت اول (آرژانتین) است اما در عین حال به طرز ناامیدکننده‌ای محتاط و محافظه‌کار است و هیچ تمایلی ندارد که به دنیای درونی چه گوارا نزدیک شود»

اما ریچارد کورلیس منتقد مشهور مجله تایم برخلاف بیشتر منتقدان که از بازی دل تورو تعریف کردند، با تصویری که دل تورو از چه گوارا نشان می دهد مشکل دارد. کورلیس می نویسد:«دل تورو که اغلب در سبک بازی‌اش از اوج شروع می‌کند و بلندپروازی می‌کند، درست مثل یک چترباز که از بالای آسمان‌خراشی می‌پرد، اینجا در این فیلم گنگ است، الهامات احساسی کمی از خود نشان می‌دهد و به نظر می‌رسد اینجا متین و  موقر شده. چه گوارا در این فیلم به جای آنکه با مهارت‌های مبارزاتی دشوار و هوش‌ربایش تعریف شود با نفس‌تنگی‌اش نشان داده می‌شود.»

سودربرگ در مصاحبه‌اش با سی. ان. ان به انتقادات پاسخ می‌دهد. او می‌گوید که فیلمی خلاف عرف فیلمسازی ساخته است:«به نظر من خنده‌دار است که بیشتر چیزهایی که دربارهٔ فیلم‌ها می‌نویسند این است که چقدر قراردادی هستند و آن‌وقت وقتی فیلمی قراردادی نیست عده‌ای از منتقدان ناراحت می‌شوند. نکتهٔ اصلی دربارهٔ فیلم این است که ما سعی کردیم این حس را به شما بدهیم که دور وبر این آدم (چه) بودن چطور چیزی است» البته سودربرگ بعد از جشنوارهٔ کن تغییراتی در فیلم اعمال می کند از جمله اینکه صحنه دست دادن چه گورا و فیدل کاسترو را به فیلم اضافه می‌کند.

مانولا دارگیس پس از دیدن فیلم در جشنوراهٔ نیویورک در روزنامهٔ نیویورک تایمز نقدی می‌نویسد که بسیار قابل توجه است. او می نویسد: «در خلال فیلم، آقای سودربرگ، زیبایی وحشی مناظرش را با تصویر قهرمانانهٔ چه مخلوط می‌کند. چه می‌جنگد، متفکرانه و با شتاب می‌خواند و می‌نویسد، و از دهقانان و سربازان پرستاری می‌کند.» به باور این منتقد چه می‌برد و می‌بازد اما همچنان در یک چیز ثابت باقی می‌ماند و آن روند رهبری کاریزماتیک بودن است. چه در مأموریت‌های غیر ممکن و لذت کار کردن و فرماندهی ثابت باقی مانده است. منتقد نیویورک تایمز همچنین اشاره می‌کند که سودربرگ زیرکانه از نمایش جنبه‌های منفی شخصیت چه گوارا طفره رفته است. از جمله افزایش اعمال خشونت در او و جنگ‌های بی‌پایانش. او معتقد است بدون شک چریک فیلمی سیاسی است حتی اگر در خلال نمایش سیاست عملی بر ماجراهای رومانتیک تأکید کند؛ چرا که این فیلم هم مانند تمام فیلم‌ها، برای فروش کردن و پول درآوردن ساخته شده است.

اما از منتقدانی که نظر مثبتی راجع به فیلم داشته‌اند می‌شود به اندرو او هیر از مجلهٔ سالون اشاره کرد. او می‌نویسد:« چیزی که سودربرگ موفق به ساخت آن شده فرایندی باشکوه از زایش و مرگ است. سودربرگ کسی است که توانسته اثر پیچیده‌ای بسازد که جان مک کین، باراک اوباما و رائول کاسترو هنوز گرفتارش هستند. به اندازهٔ  کافی وقت داریم تا دربارهٔ مفاهیم سیاسی فیلم و کمبودهای آن صحبت کنیم، وقت داریم تا به بازخوانی حوادث تاریخی که سودربرگ حذف کرده است بپردازیم یا به این یا آن خطای ایدئولوژیک اشاره کنیم. سودربرگ چیزی ساخته است که مردم همهٔ دنیا دوست دارند آن را تماشا کنند و مشتاق هستند که درباره‌اش حرف بزنند، چیزی که به طرز عجیبی لازم و ضروری به نظر می‌آید، چیزی درهم و برهم و تمام نشده و سرگرم کننده.»

راجر ایبرت هم فیلم را جزو فهرست بهترین فیلم‌های سال 2008 خودش قرار داده است. اما جیمز روچی منتقد مجله سینماتیکال پا را یک قدم از راجر ایبرت جلوتر می گذارد و فیلم چه را بهترین فلم سال 2008 می‌خواند.

به نظر می‌رسد فیلم در رده بندی کاربران سایت IMDb آن‌طور که انتظار می‌رفته تقدیر نشده است. رأی دهندگان این سایت از 10 امتیاز 6/9 را به فیلم داده‌اند که می‌توان گفت برای این فیلم رقم خوبی نیست. 

 

www.firooze.com


 
چهارشنبه 6 خرداد ماه سال 1388
changeling

شناسنامه ی فیلم :

-
نام فیلم : کودک بَدَلی (Changeling)                  کارگردان : کلینت ایستوود
-
نویسنده : جی. مایکل استرازینسکی               ژانر : بیوگرافی/پلیسی/درام/رازآلود 
-
تهیه کننده : ران هاوارد ، برایان گریزر ، رابرت لورنز ، کلینت ایستوود 
-
بازیگران : آنجلینا جولی ، اِمی رایان ، جان مالکوویچ ،‌ گتلین گریفیت
-
تاریخ اکران : ۳1 اُکتبر  ۲۰۰۸                            درجه بندی : درجه R
-
فروش فیلم در آمریکا : تکمیل می شود          لوکیشن : لوس آنجلس 
-
زمان : ۲ ساعت و ۲1 دقیقه                               محصول : آمریکا
-
توزیع کننده : یونیورسال پیکچرز                          استودیو : یونیورسال پیکچرز
-
خلاصه ی داستان فیلم :
-
بر اساس اتفاقات واقعی که در دهه ۲۰ در لوس آنجلس رخ داد ؛‌ کریستین کالینز (آنجلینا جولی) پس از دعاهای بسیار که برای آزادی پسر ربوده شده اش می کند ، سرانجام این دعاهای او مستجاب می شود و پسر خردسال او به آغوش خانواده باز می گردد ، اما در اینجا او شک می کند که پسر آزاد شده ، پسر او نیست !! . . .
-
امتیاز منتقدان به این فیلم :
-
امتیاز میانگین : درجه ی « B »                                       بوستون گلوب : درجه ی « C »
-
شیکاگو تریبون : درجه ی « B »                                     نیویورک تایمز : درجه ی « +C »
-
یو.اس.آ تودی : درجه ی « -B »                                      نیویورک پست : درجه ی « -A » 
 

 
جمعه 25 اردیبهشت ماه سال 1388
یوزارسیف؛ وامدار سینوهه

مقایسه‌ای تطبیقی داشته باشیم بین سریال «یوسف پیامبر» و متون تاریخی موجود.
شاید اگر در تیتراژ ابتدایی سریال جمله‌ای مثلاً به این مضمون: «یوسف پیامبر به روایت فرج الله سلحشور» ذکر می‌شد دیگر این همه بگیر و ببند لازم نبود. آن موقع تنها در خصوص زاویه دید یک کارگردان به داستانی واقعی بحث می‌کردیم و این همه سوهان به تاریخ نمی‌کشیدیم. شاید.


جمعه گذشته شاهد پخش آخرین قسمت از سریال تاریخی - مذهبی «یوسف پیامبر» از تلویزیون بودیم. سریالی که در زمان پخش حرف و حدیث‌های فراوانی را به دنبال داشت و با به روی آنتن رفتن هر قسمتش ماجرایی تازه به حاشیه‌های پیرامونش اضافه می‌شد. در اینجا قصد نداریم به کم و کاست‌های فنی و تکنولوژیکی سریال بپردازیم و مثلاً آن را با «ده فرمان» مقایسه کنیم و سیسیل بی‌دومیل را بر سر فرج‌الله سلحشور بکوبیم و بنالیم که آن 53 سال پیش چنان کرد و تو امروز حتی مطلعی از آن نشان‌مان ندادی. قصد مچ‌گیری هم نداریم چه آن که گاف‌گیران در این مدت که از پخش سریال گذشت کردند هر آنچه باید می‌کردند. نقد سریال هم که اصولاً جایش اینجا نیست و مجال دیگری می‌طلبد. در این فرصت که اندکی از اتمام پخش سریال نمی‌گذرد و حافظه‌ها گرد فراموشی به خود نگرفته‌اند بیراه ندیدیم مقایسه‌ای تطبیقی داشته باشیم بین سریال فوق و متون تاریخی موجود که به گفته کارگردان محترم سریال محکم‌ترین و متقن‌ترین‌شان منبع اقتباس داستانی شدند که در قرآن کریم از آن به احسن‌القصص یاد شده است.

 مسئله‌ای به نام تاریخنیازی به ثابت کردن این حقیقت نیست که تاریخ پیامبران نیز همچون دیگر تواریخ در گذر زمان از گزند تغییر و تحریف در امان نمانده و تاریخ‌نویسان مغرض و اگر بدبین نباشیم داستان‌سرا، در مواردی آنچه خود خواسته‌اند یا مطلوب قدرت قاهر زمانه بوده نگاشته‌اند. در این هنگامه استناد به کتب آسمانی به عنوان بهترین مراجع و منابع دست‌یابی به حقیقت یکی از گزینه‌های پیش رو می‌تواند باشد اما با توجه به آموزه‌های دین اسلام و اعتقادی که دیگر کتب آسمانی را آسیب‌دیده زخم تحریف بیان می‌دارد تنها و تنها منبع موثق در این میان برای ما قرآن است و بس. روند خطی و کلی داستان مجموعه «یوسف پیامبر» بی‌شک همانی است که در قرآن آمده. یوسف عزیز پدر بود و همین موجب حسدورزی برادران شد. یوسف به چاه افتاد، به بردگی رفت و در آخر عزیز مصر شد و عزت یافت. تا به اینجا مشکلی با داستان نداریم که هر چه هست نص قرآن است. در واقع مناقشه از خُرده داستان‌ها و ماجراهایی که چون نخ تسبیح این واقعیات تاریخ کهن را به هم پیوند می‌دهند شروع می‌شود و این سؤال که اصولاً چقدر حق داریم در هنگام تصویر کردن تاریخ از خودمان داستان‌سرایی کنیم. در این سریال دو شخصیت محوری داریم که نام هر دوی آن‌ها در قرآن ذکر شده است؛ یوسف و زلیخا همسر عزیز مصر. اما دیگر شخصیت‌های حاضر در داستان کمی جای تأمل دارند. شخصیت‌هایی که واقعی هستند و حوادثی را رقم می‌زنند که نص تاریخ است اما در اصل هیچ ربطی به داستان یوسف نبی که در قرآن ذکر آن رفته است ندارند و در عالم واقع با هیچ چسب و سریشی به هم نمی‌چسبند و حیرتاً که فرج‌الله سلحشور این کار را کرده است به سادگی.

سینوهه و یوسفشخصیت‌های تاریخ‌ساز حاضر در این سریال را مرور می‌کنیم اما قبل از آن باید اشاره‌ای داشته باشیم به این موضوع که به عقیده بعضی تاریخ‌نویسان و ایضاً بسیاری از کتابخوانان و دوستداران تاریخ کهن منبع اصلی سلحشور در پیش بردن خرده داستان‌های سریالش کتاب «سینوهه پزشک مخصوص فرعون» نوشته «میکا والتاری» نویسنده فنلاندی بوده است. این ادعا یا ثابت می‌شود و یا نمی‌شود پس بهترین کار برای یافتن حقیقت مقایسه کتاب و سریال است. ورود یوسف به شهر تبس مصادف است با سیادت فرعون «آمن هوتب سوم» بر سرزمین مصر. از این فرعون در کتاب والتاری هم یاد شده است. آمن‌هوتب همان طور که در سریال هم به آن اشاره شده است از قدرت کاهنان معبد آمون در هراس بود اما تا هنگامی که زنده بود علیه آن‌ها دست به عملی نزد تا این نوبت به زمامداری «آمن‌هوتب چهارم» رسید. این فرعون جوان بر خلاف پدر بیرق مخالفت با کاهنان را بر افراشت و با برائت جستن از آمون، خدای مصریان خود را مؤمن به پرستش آتون خدای جدید که مظهر آن را خورشید می‌دانست نشان داد و نامش را از آمن‌هوتب به «آخناتون» تغییر داد تا واپسین رشته‌های میان خود و آمون پرستان را پاره کند. این خدای جدید، مصریان را به جان هم انداخت و آتون‌پرستان و آمون‌پرستان حسابی از خجالت هم درآمدند البته کمی خشن‌تر و خونین‌تر از آنچه جناب سلحشور در سریال به تصویر کشید. به این واقعه در کتاب سینوهه، فصل سی‌ام با سرفصل «کشتار در تبس» پرداخته شده است. آخناتون در کتاب والتاری فرعونی شورشی ترسیم شده است که رسم و رسوم نیاکان خود را به دور می‌ریزد و با معرفی خدای جدیدی به اسم «آتون» فاجعه‌ای انسانی را رقم می‌زند. در سریال «یوسف پیامبر» اولین گرایش‌های دگراندیشانه آخناتون در زمان بیماری پدرش هویدا می‌شود آنجا که آمون را ناتوان از درمان پدر بیمارش می‌خواند و عجبا که این حکایت عیناً در کتاب نویسنده فنلاندی ذکر شده است، در فصل ششم کتاب سینوهه با سرفصل «رفتیم تا سر فرعون را بشکافیم». یکی دیگر از شخصیت‌های سریال «هورم هب» فرمانده سپاهیان مصر است که در سرکوب آمون پرستان و کاهنان نقش عمده‌ای را ایفا می‌کند و لازم به تأکید مؤکد نیست که این شخصیت هم در کتاب زنده و حاضر است. در فصل هفتم با سر فصل «ولیعهد مصر و صرع او» برای اولین بار با هورم هب آشنا می‌شویم و در فصل سی‌ام او فرماندهی سرکوب کاهنان معبد آمون را بر عهده دارد که در سریال هم به تصویر کشیده شد. از دیگر شخصیت‌ها که در کتاب و سریال با نام و نشان مشترک حضور دارند به دلیل ضیق مجال می‌گذریم. شخصیت‌هایی چون نفرتی‌تی همسر فرعون مصر یا حتی خود سینوهه که چند قسمتی با همان عنوان پزشک مخصوص فرعون در سریال حضور دارد و ناگهان ناپدید می‌شود به دلیل صحت مزاج ابدی ساکنان کاخ فرعون لابد.

تاریخ یا افسانهو حالا رسیدیم به اصل مطلب؛ کتاب والتاری در اصل 60 صفحه بیشتر نیست و سینوهه‌ای که ایرانیان خواندند به مدد ذهن خلاق و داستان‌پرداز مترجم اثر یعنی مرحوم ذبیح‌الله منصوری به کتابی دو جلدی و 989 صفحه‌ای تبدیل شده است. این به چه معناست؟ یعنی اگر کتاب والتاری را که به گفته خودش از پاپیروس‌های هیروگلیف‌نشان ترجمه شده است و ظاهراً هیچ کس جز خودش یارای تأیید صحت و سقم آن را ندارد سندی متقن در نظر بگیریم، ترجمه آن به فارسی 929 صفحه داستان اضافه دارد. مرحوم ذبیح الله منصوری و قلم شیوایش شهره دهرند اما هیچ کس ترجمه‌های آن مرحوم را که تاریخ و افسانه را توأمان با هم داشت تاریخ صرف نخوانده و نمی‌خواند. اما عجبا که در سریال سلحشور وقایع کتاب سینوهه پزشک مخصوص فرعون با داستان قرآنی یوسف نبی ممزوج می‌شود و ملغمه‌ای می‌سازد که دیگر حتی نمی‌شود گفت یوسف وارد داستان سینوهه شده است یا سینوهه وارد داستان یوسف.

 شکاف 300 سالهسلحشور با وارد کردن شخصیت‌های کتاب والتاری یا درست‌تر بگوییم داستان منصوری به داستان یوسف خرده داستان‌های سریالش را تأمین کرد تا سریال 45 قسمتی‌اش بی‌ماجرا نماند اما شاید خبر نداشت که با این کار دست به اعجازی زده است که هیچ پیامبری تا پیش از او یارا و اجازه انجامش را نداشته است و آن پر کردن شکافی تاریخی به فراخنای 300 سال است. با مراجعه به کتب تاریخی و اگر مشخصا بخواهیم نام ببریم جلد اول مجموعه 14 جلدی تاریخ تمدن ویل‌دورانت سلطنت آمن‌هوتب چهارم (آخناتون) به 1380 قبل از میلاد مسیح باز می‌گردد در حالی یوسف فرزند یازدهم یعقوب پیامبر حدود 1600 سال قبل از میلاد مسیح می‌زیسته است. حضرت یوسف به مقام عزیزی مصر رسیداما نه در زمان آخناتون؛ در حدود 1674 قبل از میلاد سیزده سال بعد از مرگ یکی از مقتدرترین فراعنه مصر یعنی آمن‌محت سوم (با آمن‌هوتب‌ها که مربوط به دوره جدید بودند اشتباه نشود) قبایل بیابانگرد آسیای صغیر به مصر حمله کرده و حکومت را در دست می‌گیرند. این حاکمان بیگانه که بیش از دو قرن بر سرزمین مصر حکومت داشتند در تاریخ «هیکسوس‌ها» یا حکومت چوپانان خوانده شده‌اند. به نوشته عهد عتیق حضرت یوسف در زمان یکی از همین پادشاهان چوپان به درباره بوتیفار عزیز مصر رسیدو بعد از آن توانست عزیز مصر شود.

شاید اگر در تیتراژ ابتدایی سریال جمله‌ای مثلاً به این مضمون: «یوسف پیامبر به روایت فرج الله سلحشور» ذکر می‌شد دیگر این همه بگیر و ببند لازم نبود. آن موقع تنها در خصوص زاویه دید یک کارگردان به داستانی واقعی بحث می‌کردیم و این همه سوهان به تاریخ نمی‌کشیدیم. شاید. 

 

نویسنده : علی اناری    منبع : خبرآنلاین 

 

برگرفته از سایت : www.havadar.ir


 
جمعه 25 اردیبهشت ماه سال 1388
برگزیده افکار برتراند راسل

تهیه کننده: قاسم حمزوی

1- شهرت پرستی انگیزه ای با قدرت شگرف درون انسان است و مرا نگاه کن از خواسته های اساسی قلب هر انسان است و خودنمایی عقده ای است که در وجود تمام انسانها بخصوص هنرمندان وجوددارد.

2- در حکومتهای هرج و مرج دمکراسی به جای آنکه برای جوامع ایده آلی اثبات کنند و در به ثمر رساندن آن ایده آل بکوشند، تمایلات و عقاید پوچ مردم را در نظرگرفته و به نام آزادی در قانونی ساختن آن تمایلات کسب محبوبیت می کنند.

3- طبیعت بشر از زمان انسان های نخستین  تا عصر مدرن قرن بیستم خیلی کم تغییر کرده است. حتی تحصیل کرده های قرن بیستم هم اداب و رسوم و اعتقادات و منش انسانهای نخستین را دارند (مانند شرکت در مراسم جشن عروسی که در آن زمان برای باروری زمین و افزایش محصولات استفاده می شد ).

4- انگیزه های اساسی  و مهم در هر انسانی عبارت هستند از نفع پرستی – خودخواهی – رقابت (تنازع بقا جانوران ) – شهوت پرستی و عشق به پست و مقام و قدرت

5- در حکومت دمکراسی رهبر سیاسی می تواند مردم را چنان به زیر سلطه  فکری و جسمی خود دراوردکه معتقد شوند. 5=2×2 خواهند شد.

6- ما آنهایی را که دشمنانمان را می کوبند دوست داریم.

7- هر کسی امیدوار است روزی جنگ به کلی  از میان برداشته شود باید به فکر این مساله باشد که در آن صورت چگونه غرایزی که ما از نسلهای طولانی اجداد وحشی خود به ارث برده ایم به صورت بی ضرری ارضا کنیم.

8- بشر فقط به خاطرمنافع شخصی خود و تنها نبودن اجتماعی شده است.

9- تقوا به ما می گوید شما نباید هم نوع خودرا بکشید اما با کمی تبلیغات دروغین می توان این نفرت را متوجه یک کشور خارجی و حتی همه دنیا نمود و در مقابل انگیزه های جنایت کارانه را به قهرمانی میهن پرستانه تبدیل کرد.

10- ما انسان را اشرف مخلوقات می دانیم،انسانی که از اعقابش با چنگیزها روبه رو بودیم – نرون را با چشم دیدیم و از عنایت وجودی هیتلر و موسولیتی برخودار گشتیم. وه که چه انسانهای بزرگی !

11- من به خوشحالی فرد فرد افراد معتقد نیستم و درصدد آنم که شاید شادی و سرور نوع بشر را باعث شوم.

12- ترس مبنای همه چیز ماست. علم و دانش می تواند ما را یاری کند تا از این ترس جبونی که نژاد بشر نسلهای متوالی بدان مبتلا بوده رهایی یابد. 13- فهم عالم اخلاق در روزگار ما از حد شعور متوسط هم پایین تر است.

14 – متقاعد کردن مردم – حتی بیشتر آنهایی که هر کس قبول دارد در حقیقت نوعی اعمال زور و اجبار است.

15- آموزش و پرورش در بیشتر حکومت ها (به خصوص دمکراسی) طوری است که فارغ التحصیلان اختیار تفکر را از دست می دهند و قادر به انجام هیچ عمل یا فکری مخالف که در مدرسه به آنان تلقین شده نیستند.

16- ترس از بدبختی موجب آن می شودکه مردم بیشتر موجبات بدبختی خود را فراهم  آورند.

17- برای آموختن قضاوت پا در هوا بهترین راه فلسفه است.

18- علم عالی ترین روشنایی است که در مغز انسان می درخشد. یکی از نیروهای متحد کننده افکار صداقت علمی است که از تعصبات کاسته و و بر ظرفیت تمایل و تفاهم متقابل انسانها می افزاید. 

19- اگر جنگ جهانی سوم روی دهد ممکن است نژاد بشر را منقرض کند.

20- امروز ضروری است که مردمان اختلافات سیاسی خود را از راهی غیر از جنگ حل کنند.

21- هیچ حدی بر مهملات پوچی  که به وسیله دولت می توانندجزء اعتقادات  عمومی در آیند نیست به من حقوق کافی بدهید. می توانم در مدت سی سال کاری کنم که مردم باور کنند.

6=2×2 می شود . 

22- این که سرما باعث جوش آمدن آب می شود از حقایق روز یکشنبه است.

23- مردان سیاست – شاعران – هنرمندان و نوازندگان بیشتر از تمام مردم خودخواه هستندو دوست دارند درباره آنها صحبت شود.

24- سیاست مقدار زیادی تحت تاثیر سخنان بی لطفی است که عاری از حقیقت و همگی دروغند. 

25- خواسته های غیرمنطقی مردم بوسیله شارلاتان ها بهتر ارضاء می شود.

26- اگر قرار باشدمغرب زمین در زمینه ادعای برتری داشته باشد،آن ارزشهای اخلاقی نخواهد بود بلکه در علم و تکنیک های علمی است .

27- در بعضی از ادیان کسانی که باعقیده آنان موافق نیستند فرزندان شیطان می خوانند  و بدین ترتیب مکانیسم قدیمی دشمنی با افرادی که خارج از قبیله ما هستند،باز گشته است. 

28- زندگی بشر بسیار تحت تاثیر جنگ وآدم کشی است  و در بیشتر ملتها چیزی که در آنها می شود دید مجسمه سوار بر اسب مردانی است که به خاطر مهارتشان در آدم کشی مورد احترام اند. 

29- هر کشوری ادعا می کند نیروهای مسلح آن به خاطر امنیت وتهاجم ملت های دیگر به آنها است. 

اما همین افراد معتقدند وجود ارتش بیگانه به خاطرتهاجم به کشور آنهاست. 

30- رهبرای سیاسی کشورهایی که جنگ راه می اندازند بایستی روزی حداقل  دو ساعت آنها را محکوم  به مشت زنی – کشتی کج- مسابقات اتومبیل رانی و شکار کرد تا هیجان و شور آنها را خاموش کرد . 

31- آن چه دنیا بدان نیازمند است عشق و دلسوزی مسیحی است.

32- هر کس زوایایی دارد که در آن زوایا دارای جنون است. 

33- بشریت روحی دارد که تا بی نهایت قابل تکامل است. 

 

منبع : www.sinohe.ir


 
یکشنبه 29 دی ماه سال 1387
جومونگ وجود خارجی دارد !


    

افسانه جومونگ - webnava.blogfa.com

بازیگران اصلی درام مشهور جومانگ اواسط ماه مارس به پیونگیانگ رفتند.انها تصمیم گرفتند به دیدار منطقه ای از کره سابق که سلطنت کوگوریو (37-668قبل از میلاد)در انجا حکومت داشت بروند.

درام تاریخی جومانگ کار شبکه ام بی سی ، داستانی درباره افسانه کوگوریو هست که در در سال گذشته با کسب بیش از 50درصد رضایت بییندگان به پایان رسید.

بازیگران اصلی این سریال شامل سونگ ایل گوک(جومانگ)، جون کوانگ ریول(شاه گیوم) و هان های جین(سو سئونو)به همراه کارگردان مجموعه، لی جو هوان به دیدار پیونگ یانگ رفتند.

افسانه جومونگ - webnava.blogfa.com

این دوره تاریخی در کره بیشترین محدوده جغرافیایی را داشته است.

گروه جومانگ در طول سفرپنج روزه شان ، مقبره بنیانگذار کوگوریو، مقبره جومانگ و دیگر مکانهای تاریخی کوگوریو و نیز یک موزه را دیدند. 

 

منبع : webnava.blogfa.com


 
جمعه 1 آذر ماه سال 1387
چه

 

 

با این که افتاده ای

درخشش تو کمتر نشده است

سیاهی اندام چریکی ات

نشسته بر اسبی از آتش است

میان ابرها و بادهای سیه را

گرچه تو را ساکت کرده اند ، تو ساکت نیستی

گرچه تو را سوزاندند

گرچه در زیر زمین پنهانت کردند

گرچه تو را

در گورستانها ، جنگلها و کوهستانها پنهان کردند ،

نمی توانند ما را از یافتن تو بازدارند

"چه" ، فرمانده ، رفیق !

 

نیکلاس گیلن (کوبا)


 
جمعه 1 آذر ماه سال 1387
به مناسبت 9 اکتبر سالگرد قتل ارنستو چه گوارا

یادداشتی از یوسفعلی میرشکاک 

 

انسانیت؛ فراتر از ایدئولوژی

ای کاش در هر سرزمینی هزاران چه گوارا وجود داشت...
چه گوارا اسطوره ای متعلق به تمام جهان و رقم زننده ی فصلی درخشان از تاریخ مبارزه در راه آزادی و عدالت است. اسطوره ای که هرگز کهنه نخواهد شد و از یاد نخواهد رفت. چهل سال از کشته شدن وی به دست دژخیمان امریکای شمالی و مزدوران ارتش بولیوی می گذرد، اما سال به سال زنده تر می شود و هم چون درختی سترگ و برومند بر سرتاسر زمین سایه می گسترد. زیرا زمین هم چنان همان زمینی است که چه گوارا آن را گرفتار سیطره ی امریکای شمالی می دید و نمی پسندید. آیا اگر چه گوارا در کوبا مانده بود و از سمت های رسمی خود استعفا نمی کرد و به بولیوی نمی رفت، باز هم چنین شأنی داشت؟ گمان نمی برم. احتمالاً این شمایل زنده و بالنده که در تمام جهان مظهر جنگ چریکی و مبارزه ی آزادی بخش و نبرد با امپریالیسم شده است، مدیون همان مرگ مظلومانه در بولیوی است. من سال هاست که به این نکته می اندیشم: «چرا چه گوارا به بولیوی رفت؟» و جز این پاسخی پیدا نمی کنم که: «به بولیوی رفت تا کشته شود و سرمشق جاودانه ای برای تمام انقلابی ها باشد.» 
                                                                 ***
چه گوارا انقلابی بود و پیروزی حاصل از انقلاب کوبا را که خود در آن سهم عظیمی داشت، با تمام وجود ادراک کرد و حتی لذت ناشی از پیروزی انقلاب را در موضع قدرت کاملاً چشید و خود را در کسوت وزیر صنایع کوبا یافت، اما ترجیح داد انقلابی بماند و متوقف نشود، زیرا آرمان او نبرد در راه آزادی تمام بشریت بود. چه گوارا پیش از پیروزی انقلاب کوبا، در کنگو علیه امپریالیسم به مبارزه ی مسلحانه کمر بسته بود و بی گمان اگر در بولیوی نیز به پیروزی دست می یافت، پس از سر و سامان دادن به حکومت انقلابی، به یکی دیگر از کشورهای همسایه می رفت و مبارزه ی مسلحانه را از سر می گرفت، زیرا امریکای لاتین را یک پارچه می دید و به آزادی یک یا دو کشور از آن، بسنده نمی کرد و بی گمان اگر می توانست سراسر امریکای لاتین را از قید استعمار و استثمار امپریالیسم آزاد کند، نبرد خود را در آسیا و افریقا از سر می گرفت. چه گوارا می دانست که بولیوی چه گونه کشوری است و مردم آن چگونه مردمی هستند و سران احزاب کمونیست بولیوی را نیز به خوبی می شناخت و به احتمال زیاد می دانست که در بولیوی کشته خواهد شد؛ اما از مواجه شدن با مرگ رو برنگرداند و دلیرانه به قتلگاه شتافت. آیا نمی توانست در سرزمینی دیگر و فی المثل در آرژانتین که زادگاه وی بود، بخت خود را بیازماید و در آن جا آتش جنگ چریکی را برافروزد؟ چرا، می توانست. اما مردی به عظمت چه گوارا، که می داند دیر یا زود کشته خواهد شد، دربند گزینش سرزمینی خاص از میان کشورهای قربانی امپریالیسم، نمی ماند. او می داند که متأسفانه عمر انسان مبارز بسیار کوتاه تر از بلندای آرمان های عدالت خواهانه ی اوست، از همین رو فرصت وی صرف پی افکندن برج و بارویی شود از یاد و نامی جاودانه که تمثیل ابدی مبارزه در راه آزادی بشریت باشد. چنین فرصتی در اختیار بسیاری از مبارزان قرار دارد، اما کمتر کسی جرات می کند که آن را برگزیند و همه ی دستاوردهای خود را در راه آن قربانی کند. پیروزی همیشه نشانه ی سربلندی و گردن فرازی انسان مبارز باقی نمی ماند، بلکه آزمونی می شود که در آن انسان مبارز مورد ارزیابی مجدد قرار می گیرد. آزمونی تلخ و دشوار که غالباً در گوهر وجود مبارزان رخنه می کند و بسیاری از آن ها را رسوا کرده و به دشمنان پیشین ـ دشمنان آزادی و عدالت ـ ملحق می کند. محدود مبارزانی که نخواسته اند به دشمنانِ آرمان های خود ملحق شوند و پس از پیروزی در یک نبرد، بی آن که ناچار باشند، خود را به نبردی تازه ملزم کرده اند، سرآمدی دارند که همانا ارنستو چه گواراست. اگر چه گوارا به بولیوی نمی رفت، این گونه مبارزان به صورت مثالیِ مبارزه ی بی وقفه، مبارزه تا سر حد مرگ، مبارزه برای مبارزه، مبارزه ی نامحدود، دست پیدا نمی کردند. گویی زمان برای این گونه مبارزان در پی ارمغان می گشت و می خواست نمونه ای خدشه ناپذیر به آن ها نشان بدهد و ارنستو را برگزید تا از آن پس، هیچ کس جرات نداشته باشد انسان انقلابی و مبارز را به قدرت طلبی محکوم کند مگر پس از آن که به قدرت برسد و متوقف شود و به کسوت همان ستمگرانی درآید که پیش از این با آن ها مبارزه کرده است. آن چه ارنستو چه گوارای بزرگ را بزرگ تر کرده و روز به روز بر این بزرگی می افزاید، همین عظمت استثنائی اوست که هم در قاعده ی مبارزه، و هم در قاعده ی پیروزی و قدرت یافتن پس از مبارزه، به استثنایی ابدی تبدیل شده است، چندان که از حد و مرز تمام ایدئولوژی ها و احزاب گذشته و به نمونه ی آرمانی انسان مبارز بدل شده است. منش و بینش و کنش ارنستو چه گوارا یکسره استثنایی است و در محدوده ی هیچ یک از ایدئولوژی های پیش و پس از وی نمی گنجد. هرچند به ظاهر مارکسیست می نماید، اما گفتار و کردار وی نشان می دهد که این ایدئولوژی را از آن رو برگزیده است که آئینی ستیزنده تر از آن برای برانگیختن مردم نمی شناسد:
«انقلاب کوبا مارکس را از نقطه ای انتخاب می کند که علم خود را کنار می گذارد و سلاح انقلابی اش را برمی دارد. او را نه در موضع تجدیدنظر طلبی، بلکه در مبارزه با پدیده هایی که پس از مارکس مطرح شد می بینیم، تلاش می کنیم که مارکس خالص را بیرون بکشیم و او را در موضع مبارزه قرار دهیم»(1)
چگونه می توان فیلسوفی را که مدت هاست از جهان رفته، خالص کرد و در موضع مبارزه قرار داد؟ خالص کردن به چه معناست؟ بی گمان چه گوارا به این نتیجه رسیده بود که آثار کارل مارکس و تفاسیر و شروح آن ها به نقطه ی بازدارندگی رسیده اند و باعث شده اند که مدعیان مارکسیسم، مبارزه را از یاد ببرند و به لفاظی و سخن پردازی بسنده کنند. مارکس می گفت که: «تا کنون فیلسوفان جهان را تفسیر کرده اند، اکنون باید آن را تغییر دهند» و چه گوارا تلویحاً می گوید: «تاکنون مارکسیست ها مارکس را تفسیر کرده اند، اکنون باید مارکس را تغییر دهند.» خالص کردن مارکس و در موضع مبارزه قرار دادن وی به معنی تغییر اوست. چه گوارا چه در نظر و چه در عمل پایبند به حدود مارکسیسم نبود و الّا هرگز وارد بولیوی نمی شد. او مبارزه را نتیجه ی غایی مارکسیسم می دانست، از همین رو به نتیجه کار داشت و پیروی و تقلید را در شأن انسان مبارز نمی دید. بی گمان چه گوارا می دانست که کارل مارکس در اندیشه های خود هیچ حسابی برای جنگ چریکی باز نکرده است، بنابراین نمی توانست در این راه خود را به مارکس وابسته بداند یا به تفسیرهای دیگران از مارکسیسم محدود شده و چنان که دلخواه دیگران است، مبارزه کند. 
                                                                  ***
این نکته که پس از شکست اغلب احزاب کمونیست و غلبه ی مجدد امریکای شمالی و امپریالیسم بر جهان، چه گوارا هم چنان می درخشد، به چه معناست؟ بسیاری از مارکسیست ها فراموش شده اند و امروز حتی نام و یاد لنین برانگیزاننده نیست، اما چه گوارا فارغ از هرگونه ایدئولوژی برای هر انسان آزاده ای گرامی است. چرا؟ برای این که به بشریت ثابت کرد انسان می تواند نه تنها از حدود ایدئولوژی خود فراتر برود، بلکه محدودیت های بشری خود را نیز پشت سر بگذارد و بر آن ها چیره شود. سوسیالیسم در منظر ارنستو چه گوارا به این معنی بود که انسان از انسان بهره کشی نکند و مبارزه نه برای پیروزی، برای بیدار کردن ملت های ستم دیده بود. من با این که هیچ نسبتی با ایدئولوژی مطرح شده در سخن رانی های چه گوارا ندارم، شخص او را بسیار دوست می دارم. آموزگار مبارزه ی آزادی بخش من حضرت اباعبدالله الحسین علیه السّلام است، اما تردید ندارم که اگر چه گوارا در سال شصت و یک هجری و در میان مسلمانان می زیست، بی درنگ به یاری آموزگار شیعیان می شتافت، زیرا آزاده بود به همان معنایی که مولای ما اباعبدالله مطرح کرده است. به هرحال ارنستو چه گوارا فراموش نخواهد شد و نام و یاد وی معیاری است برای این که انسان خود را ارزیابی کند تا بداند که در کدام جانب ایستاده است؟ در جانب کِنِدی و امپریالیسم و ادامه دهندگان راه کِنِدی (مثلاً جرج بوش) یا در جانب عدالت و آزادگی و مبارزه برای رهاییِ آنسان های ستم دیده؟ من هر بار که چه گوارای شهید را به یاد می آورم، به شدت از امریکای شمالی و هواخواهانش منزجر می شوم. ای کاش در هر سرزمینی هزاران چه گوارا وجود می داشت، انسان هایی که بتوانند برای دفاع از حقوق دیگران خود را به کام مرگ دراندازند. جهان بدون امثال چه گوارا تاریک تر و سردتر از پیش به نظر می رسد، اما بی گمان روزی فرا خواهد رسید که تاریکی و سرمای امپریالیسم برای همیشه از زمین رخت بر بسته باشد. بی گمان چنین خواهد شد و در آن روز نام و یاد چه گوارا درخشش بیشتری خواهد یافت، زیرا یک سره بر مرگ چیره شده است، زیرا به ما آموخت که دیگران را بیش خود دوست بداریم و برای زندگی آن ها مرگ را برگزینیم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(1) ایدئولوژی انقلاب کوبا، 15 اکتبر 1960، مجله ی نیروهای مسلّح  

 

bash.blogfa.com  منبع


 
جمعه 1 آذر ماه سال 1387
مشهورترین عکس جهان و نماد قرن بیستم

 

عکس معروفی که در سال ۱۹۶۰ از ارنستو چه گوارا یکی از سران انقلاب کوبا برداشته شده، امروزه نوعی شمایل مدرن به شمار می‌رود. انستیتوی هنر در دانشگاه مریلند این عکس را "مشهورترین عکس جهان و نماد قرن بیستم" خوانده است، و کارشناسان "موزه ویکتوریا و آلبرت" در لندن، آن را "پرتیراژترین اثر تاریخ عکاسی" دانسته‌اند. خالق این عکس آلبرتو کوردا عکاس نامی کوبایی است. عکس خلال یک گردهمایی سیاسی برداشته شد: یک سال و اندی پس از پیروزی چریک‌های چپ‌گرا در کوبا، یک کشتی بلژیکی با بار اسلحه در بندر هاوانا منفجر شد. طی انفجار ۱۳۷ کارگر جان خود را از دست دادند. مقامات کوبایی، سازمان اطلاعات مرکزی (سیا) را، که به دولت انقلابی کوبا اعلان جنگ داده بود، مسئول این حادثه دانستند. یک روز پس از انفجار، در پنجم ماه مه ۱۹۶۰ فیدل کاسترو رهبر انقلاب در گورستان بزرگ هاوانا برای بیش از ۱۰۰ هزار نفر از مردم کشورش سخنرانی کرد. ژان پل سارتر فیلسوف فرانسوی به همراه دوست و همکارش سیمون دوبووار که در همین زمان از کوبا دیدن می‌کردند، در مراسم کنار کاسترو ایستاده بودند. موقع سخنرانی کاسترو، چه گوارا از انظار پنهان بود و تنها لحظاتی کوتاه به جلوی سکو آمد، به انبوه جمعیت نگاهی انداخت و به عقب برگشت. آلبرتو کوردا عکاس روزنامه دولتی روولوسیون (انقلاب) از این فرصت کوتاه استفاده کرد و سیمای معروف‌ترین رهبر انقلابی قرن بیستم را با دوربین ثبت کرد. در تصویر اصلی، در طرف راست عکس شاخه نخل و در سمت چپ آن نیمرخ مردی ناشناس دیده می‌شود. عکس به حالت افقی و با دوربین لایکای M2 با لنز ۹۰ میلیمتری برداشته شده است. در عکس صورت جوانی خوش‌سیما با ریش کم‌پشت و موی ژولیده و انبوه دیده می‌شود. او کلاه باسک با ستاره پنج‌گوش بر سر دارد. کوردا نام این عکس را "چریک قهرمان" گذاشت. پرچم اعتراض و مبارزه عکس هفت سالی کمابیش ناشناخته ماند. روزنامه روولوسیون به عکس چه گوارا توجهی نشان نداد و آن را به کوردا برگرداند. سال‌ها بعد کوردا عکس را به یک ناشر چپ‌گرای ایتالیایی بخشید. قتل چه گوارا در بولیوی، اعتراضات گسترده‌ای در سراسر جهان برانگیخت. ناشر ایتالیایی از عکس چه گوارا پوستر ساخت و آن را در هزاران نسخه منتشر کرد. عکس چون پرنده‌ای بی‌قرار به همه جا بال گشود و ظرف چند هفته به هر گوشه جهان رسید. به ویژه در جریان شورش‌های سال ۱۹۶۸ که میلیون‌ها جوان عکس چه گوار را سر دست گرفتند یا به دیوارها چسباندند. در سال‌های بعد که تصویر "چریک قهرمان" در شکل‌های گوناگون و نسخه‌های بیشمار منتشر شد، خالق آن آلبرتو کوردا نه اعتراضی کرد و نه حق و حقوقی خواست. او به عنوان مارکسیستی معتقد، باور داشت که پخش عکس چه گوارا، به نشر ایده‌های او کمک می‌کند. کوردا تنها یک بار در سال ۲۰۰۰ علیه شرکتی که در انگلستان از عکس چه گوارا برای تبلیغ ودکای اسمیرنوف استفاده کرده بود، به دادگاه شکایت برد. او استدلال کرد که اگر چریک کمونیست زنده بود، هرگز با تبلیغ مشروبات الکلی موافقت نمی‌کرد. کوردا به خبرنگاران گفت: ”من به آرمانی که چه گوارا جان خود را بر سر آن گذاشت، اعتقاد دارم. به همین خاطر با انتشار این عکس برای بزرگداشت خاطره چه گوارا و نشر ایده‌های او در راه عدالت اجتماعی هیچ مخالفتی ندارم، اما با سوء استفاده از این عکس برای تبلیغ اجناسی مانند مشروبات الکلی، که می‌تواند به حیثیت چه گوارا لطمه بزند، مخالف هستم.“ کوردا از شرکت تبلیغاتی انگلیسی ۵۰ هزار دلار خسارت گرفت، و مبلغ را یکجا به "اداره بهداشت و درمان کودکان" بخشید. او به سال ۲۰۰۱ در ۷۲ سالگی در پاریس درگذشت. عکسی که از چه گوارا گرفته است، مشهورترین عکس او بود. دستمایه هنری عکسی که کوردا گرفته بود، در بزرگترین اندازه در میدان روولوسیون (انقلاب) هاوانا نصب شده و سراسر نمای وزارت کشور را پوشانده است. چه گوارا خود در این عمارت کار کرده بود و در همین میدان بود که کاسترو در ۱۸ اکتبر ۱۹۶۷ در برابر بیش از یک میلیون نفر از مردم سوگوار، مرگ چه گوارا را اعلام کرد. عکس همچنین دستمایه‌ای شد برای هنرمندان و طراحان بیشماری که موتیف اصلی را برای خلق آثار وسیع‌تر و متنوع‌تری به کار بردند. معروف‌ترین برداشت از اثر را جیم فیتزپاتریک خلق کرد. این هنرمند ایرلندی با برجسته کردن طرح و خطوط عکس، نمونه‌ای "استیلیزه" از آن ارائه داد که به صورت یک باسمه‌ آشنا و چشمگیر، حتی بیش از عکس اصلی معروفیت پیدا کرد و در میلیون‌ها نسخه روی پیراهن یا لیوان تکثیر شد. همین پرتره بود که به عنوان الگویی برای آثاری مکرر به صورت نگاره‌های چندرنگی و به سبک کارهای اندی وارهول، به کاررفت. از تصویر تا شمایل عکس چه گوارا در طول زمان به یک شمایل بدل شده است، یعنی بیش از آنکه بازنمایی یک چیز باشد، حاوی پیام و معناست. نگاره‌ایست که درونمایه و پیام معنوی خاصی را القا می‌کند. این دگردیسی، حتی بیش از آن که به شخصیت فردی چه گوارا مربوط باشد، به خود عکس بر‌می‌گردد که از تمام ویژگی‌های لازم برای بدل شدن به نماد یک دوران برخوردار بوده است. در هر گوشه دنیا که صحبت از اعتراض و مبارزه باشد، این عکس هم به طرزی اسرارآمیز ظاهر می‌شود. سادگی و شفافیت عواطف انسانی در سیمای چه گوارا بی‌درنگ به بیننده منتقل می‌شود. در خطوط چهره و به ویژه در نگاه او، اندوه و خشم آشکار است. عکس که از زاویه پایین گرفته شده نوعی وقار و متانت را نیز نشان می‌دهد، که برتری معنوی و شکست‌ناپذیری قهرمان را القا می‌کند. نگاهی راسخ که به افق‌های دور دوخته شده، با حسی پیامبرگون به راه‌های ناپیموده و افق‌های دور (آرزوهای آرمانی) نظر دارد که از مرزهای زندگی فراتر می‌رود. این مشهورترین عکس جهان، تجسم قدرت و شکوه جوانی نیز هست و به سادگی والایی و زیبایی را در صورت یک جوان جمع می‌کند. چه گوارا در زمان گرفته شدن عکس ۳۱ ساله بود. کارکرد امروزین عکس با زندگی و ایده‌های سیاسی چه گوارا ارتباط زیادی ندارد، به ویژه آنکه به مدار تولید و مصرف انبوه پیوسته است، و این به یک معنا ریشخند زمان را نیز با خود دارد: فردی که در سراسر زندگی با بنیادهای سرمایه‌داری و زندگی مصرفی مبارزه می‌کرد، کمابیش به یک مارک تجارتی بدل شده است. برخی از هنرشناسان عقیده دارند که عکس چه گوار در طول چهل سال گذشته، استحاله‌ای از سر گذرانده و معنای سیاسی خود را از دست داده است. بیشتر جوانان با عقاید سیاسی او آشنا نیستند، یا حتی با جهان‌بینی او مخالف هستند. از شمایل چه گوارا چه بسا به عنوان نماد برادری و صلح و مسالمت به کار می‌رود، درحالیکه خود او قهر و خشونت را حق انسان‌های زیرستم می‌دانست و در برخورد با مخالفان سیاسی به شدت سرسخت و متعصب بود. زندگی در خدمت انقلاب ارنستو گوارا دلاسرنا معروف به "چه" چهاردهم ژوئن ۱۹۲۸ در خانواده‌ای متوسط در شهر روسارویو در آرژانتین به دنیا آمد. در دانشگاه بوئنس آیرس به تحصیل پزشکی پرداخت و در زمان دانشجویی در کشورهای آمریکای جنوبی و مرکزی سفرهای زیادی انجام داد. از کشورهایی دیدن کرد که دیکتاتورهای خون‌آشام حکومت می‌کردند و بیشتر آنها از حمایت ایالات متحده برخوردار بودند. مشاهده فقر و محرومیت بی‌کران مردم چه گوارای جوان را سخت متأثر کرد و در کنار گرایش به مارکسیسم، او را متقاعد ساخت که تنها از راه انقلاب قهرآمیز است که می‌توان مشکلات جوامع را حل کرد. چه گوارا در سال ۱۹۵۴ به مکزیک رفت و سال بعد با فیدل کاسترو رهبر جنبش چریکی کوبا آشنا شد. چه گوارا به چریک‌های چپ گرای پیرو کاسترو پیوست و در پیروزی مبارزان کوبایی علیه دیکتاتوری باتیستا نقش برجسته‌ای ایفا کرد. در سال ۱۹۵۹ پس از سرنگونی باتیستا در کوبا حکومتی انقلابی به رهبری کاسترو تشکیل شد. چه گوارا در دو سال اول مناصبی را در حکومت انقلابی کوبا عهده‌دار شد. نخست رئیس بانک ملی کوبا شد و سپس وزیر صنایع. او به عنوان نماینده دولت کوبا سفرهای زیادی انجام داد و به ویژه در برقراری پیوندهای دوستانه با کشورهای "اردوگاه سوسیالیستی" فعال بود. طراحان سیاست خارجی آمریکا چه گوارا را سرسخت‌ترین دشمن خود در میان رهبران انقلابی کوبا می‌دانستند. چه گوارا در کوبا برای تقسیم زمین میان کشاورزان و ملی سازی صنایع برنامه هایی به اجرا گذاشت که با توفیق زیادی همراه نبود. به علاوه با برخی از سران کوبا اختلاف نظرهایی پیدا کرد. از وضعیت تازه خود ناخرسند بود و رفته رفته آشکار کرد که به جای فعالیت‌های دولتی مایل است به امر "انقلاب جهانی" بپردازد. در سال ۱۹۶۵ دوست همرزم او فیدل کاسترو به خبرنگاران اطلاع داد که چه گوارا برای انجام "وظایف انقلابی" کوبا را ترک کرده است. چه گوارا چند ماهی در کنار انقلابیون آفریقا به سر برد. در کنگو تلاش کرد شورشیان مسلح را در مبارزه با موبوتو، که دولت دموکراتیک پاتریس لومومبا را سرنگون کرده بود، متحد کند. تلاش های چه گوارا در آفریقا با شکست روبرو شد. او در سال ۱۹۶۶ مخفیانه به کوبا برگشت. چه گوارا در اوایل سال ۱۹۶۷ مخفیانه به بولیوی رفت، با این برنامه که مطابق الگوی انقلاب کوبا، مبارزه چریک‌های چپ‌گرای بولیوی را علیه دیکتاتوری نظامی زیر حمایت ایالات متحده سازماندهی کند. او در بولیوی با مشکلات فراوان و پیش‌بینی نشده روبرو شد. مهمترین مشکل جنبش انقلابی در بولیوی، ناتوانی چریک‌های مسلح در جلب اعتماد و حمایت مردم زحمتکش و فقیر بود. ارتشیان بولیوی با حمایت سازمان سیا نیروهای چه گوارا را در جنگل محاصره و "فرمانده" را دستگیر کردند. چه گوارا در بامداد نهم اکتبر ۱۹۶۷ تیرباران شد. نظامیان جسد او را در گوری ناشناس دفن کردند. در سال ۱۹۹۷ با کشف گور چه گوارا، بقایای جسد او را به کوبا بردند و در آرامگاهی پرشکوه به خاک سپردند.


   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 99332


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها