متافیزیک و فلسفه
  
 
 
مرداد 1389
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
 
آرشیو

مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
جمعه 8 مرداد ماه سال 1389
دانشمندان در مورد تجربه نزدیک به مرگ توضیح دادند


جامعه  - دانشمندان اعلام کردند که تجربه رمز آلود نزدیک به مرگ ممکن است به دلیل افزایش ناگهانی فعالیت الکتریکی در مغز به وجود آید.
پزشکان معتقدند که درست در لحظه مرگ فعالیت مغز افزایش پیدا می‌کند و این رویداد می‌تواند به عنوان توضیحی در مورد آن چه که بعضی از افراد بعد از بازگشت از مرگ بیان می‌کنند مورد توجه قرار گیرد.
محققان معتقدند این رویداد می‌تواند دلیل این که چرا بعضی از انسان‌ها در هنگام مرگ احساساتی مانند راه رفتن به سمت یک نور روشن یا شناور شدن در بالای بدن خودشان را دارند توضیح دهد.
دکتر لاخمیر کلاولا از دانشگاه جرج واشنگتن در این باره گفت: ما فکر می‌کنیم که در لحظات نزدیک به مرگ ، اکسیژن کافی به مغز نمی‌رسد و به همین دلیل فعالیت الکتریکی مغز افزایش پیدا می‌کند.
همزمان با کاهش جریان خون و میزان اکسیژن در مغز ، سلول‌های مغزی آخرین پالس‌های الکتریکی را نیز رها می‌کنند. این پالس‌ها در یک قسمت از مغز آغاز شده و به صورت آبشاری در مغز منتشر می‌شود و احساسات ذهنی نزدیک به مرگ را تداعی می‌کند.
بسیاری از افرادی که از مرگ بازگشته اند اعلام کردند که در زمان‌ مرگ در نور روشن غرق شده اند و یا احساس آرامش شگفت انگیزی داشته اند و شروع به راه رفتن در یک تونل پر از نور کرده اند.
تعدادی دیگر نیز با پیامبران مذهبی دیدار کرده اند و حتی خود را بالای جسد خود شناور و در حال دیدن وقایع یافته اند.
دکتر گاولا معتقد است که برای توضیح این رویداد دلایل بیولوژیکی وجود دارد.
در آخرین تحقیقات در این مورد، محققان با استفاده از الکتروکاردیوگراف که فعالیت مغز را اندازه گیری می‌کند ، 7 بیمار در حال مرگ را مورد ارزیابی قرار دادند.
دکتر چاولا در این تحقیقات متوجه شد که قبل از مرگ فعالیت امواج مغزی افزایش پیدا می‌کند که بین 30 ثانیه تا 3 دقیقه به طول می‌انجامد.
این فعالیت مشابه با چیزی است که در افراد کاملا هوشیار دیده می‌شود با این تفاوت که بیماران معمولا در حالت خواب بوده و هیچ فشار خونی نداشتند. درست بعد از این افزایش بیماران به طور کامل جان خود را از دست می‌دهد.
به نظر می‌رسد تحقیقات دکتر چاولا اولین توضیح برای علت تجربه نزدیک به مرگ باشد.

 
شنبه 19 تیر ماه سال 1389
چرا سوسیالیزم

چرا سوسیالیسم؟
چرا سوسیالیسم؟
آلبرت انیشتین (1879-1955) مقاله زیر را شش سال قبل از مرگش در سن هفتاد سالگی برای اولین شماره مجله مانتلی ریویو نوشت

[ فلسفه و متافیزیک ]

چرا سوسیالیسم؟    

 

اشاره: آلبرت انیشتین (1879-1955) مقاله زیر را شش سال قبل از مرگش در سن هفتاد سالگی برای اولین شماره مجله مانتلی ریویو نوشت. در این هنگام از زمانی که او درجه دکترای خود را در فیزیک با طرح نظریه نسبیت و برابری ماده و انرژی گذراند 44 سال می‌گذشت. تئوری نسبیت اینشتین تاثیر عظیمی بر علم گذاشت و نتایج جدیدی و عمیقی را درباره طبیعت و فضا، زمان، حرکت، ماده، انرژی و روابطی که بر آنها حاکم است، عرضه کرد. به زبان ساده، تئوری او از جمله مطرح می‌کرد که میزان حرکت ساعت در فضا با افزایش سرعت کاهش می‌یابد و اینکه انرژی و ماده برابر و قابل تبدیل به یکدیگرند. این فرمول فرصتی برای تحقیقات بعدی روی اتم فراهم کرد و سرانجام با انفجار اتم به اثبات رسید.

اطلاعات به دست آمده از امکان دسترسی هیتلر به بمب اتمی، نگرانی زیادی را در آستانه جنگ جهانی دوم ایجاد کرده بود. اینشتین به عنوان یک شهروند آلمانی، همراه با عده دیگری از دانشمندان اروپایی از چنگ هیتلر گریخته بود. تردیدی نداشت که اگر بمب به دست دیکتاتور آلمان بیفتد، برای رسیدن به اهداف خود کوچکترین تردیدی در تخریب جهان به خود راه نخواهد داد. از این رو وقتی دانشمندان فیزیک مهاجر، نامه‌ای را در مورد استفاده از بمب اتمی به اینشتین دادند و از او خواستند که وی از شهرت خود استفاده کرده و آن را با امضای خود برای فرانکلین روزولت رئیس جمهور آمریکا بفرستد، او چنین کرد.

تصور انیشتین این بود که ایالات متحده و بریتانیا جوامعی دموکراتیک هستند و دستیابی به بمب اتمی از طرف آنها فقط برای آزادی انسان به کار خواهد رفت. دولت ایالات متحده با استفاده از فیزیکدانان مهاجر و دانشمندان بریتانیایی، طرح محرمانه «مانهاتان» را در سال 1939 پی ریخت و دانشمندان به کار مطالعه و ساخت بمب اتمی پرداختند. سرانجام ایالات متحده در 16 ژوئیه 1945 اولین بمب اتمی را در کشاکش جنگ در صحرای الاموگوردو در نیومکزیکو آزمایش کرد. با انفجار این بمب، دمای سطح زمین در محل انفجار به صدمیلیون درجه فارنهایت، یعنی سه برابر حرارت داخل خورشید و ده‌هزار برابر دمای سطح آن، رسید. تمامی اشکال حیات، از روییدنی‌ها تا جانداران، به شعاع 5/1 کیلومتری مرکز انفجار کاملا نابود شدند. پس از انفجار، ژنرال لزلی گرووز مدیر طرح مانهاتان به معاون خود گفت: «جنگ به پایان رسید. یک یا دو بمب اتمی کار ژاپن را تمام خواهد کرد.»

پرزیدنت هاری ترومن که در کنفرانس پتسدام شرکت کرده بود، از موفقیت این انفجار مطلع شد و متعاقب آن به ژاپن اولتیماتوم داد. کمتر از دو ماه بعد، ایالات متحده دو بمب اتمی خود را به ترتیب در روزهای 6 و 9 اوت در هیروشیما و ناگازاکی منفجر کرد. نتایج دهشتناکی که این بمبها به جا گذاشتند تا آن زمان برای بشریت ناشناخته بود.

انفجار بمب با انفجار تصورات خوشبینانه اینشتین نسبت به دولتمردان ایالات متحده و بریتانیا مقارن بود. اینشتین که شاهد نادیده گرفتن درخواستهای دانشمندان در مورد عدم استفاده از بمب اتمی علیه ژاپن بود، عمیقا دریافت که اگر دانشمندان به دور و برکنار از فعالیت اجتماعی، تنها به کشفیات علمی خود دل خوش کنند، به ابزار خطرناک و بی اراده ای در دست سیاستمداران بی تقوا و بازیگر تبدیل خواهند شد. اینشتین از آن پس با همه شهرت جهانی، بیشترین تلاش خود را معطوف به استقرار یک دولت جهانی کرد. او توصیه می کرد که نمایندگان این دولت، مستقیما از طرف ملتها انتخاب شوند و امیدوار بود از طریق چنین سازمانی بتوان صلح و امنیت جهان را تامین کرد.

در عین حال وی از این امر غافل نبود که حاکمیت سرمایه در جهان سرمایه داری،‌کنترل اطلاعات و دخالت تعیین کننده در انتخابات، نهادها و سازمانهای اجتماعی را به گونه ای شکل می دهد تا سود بیشتری به دست آورد. و نیز به صور پیچیده ای، به طور مستقیم یا غیر مستقیم از آگاه شدن مردم برای استفاده از حقوق طبیعی شان جلوگیری می کند. در نتیجه فقر، فحشا و فساد را گسترش می دهد و با نهادینه کردن جهل، به فلج کردن وجدان و آگاهی افراد جامعه می پردازد.

اینشتین به جز استقرار نظام سوسیالیستی، راهی برای نجات انسان از فاجعه نظام سرمایه داری، که انسان را در تمام سطوح به ابزار بی اراده ای تبدیل می کند، نیافت. از این رو در سال 1939 در میان طوفانی از تهمت‌ها و حملاتی که به اتهام کمونیست بودن در ایالات متحده به وی نسبت داده شد، نظرات خود را شجاعانه درباره سوسیالیسم برای اولین شماره مانتلی ریویو نوشت. مقاله زیر ترجمه ای از این نوشته است.

(دکتر رضا رئیسی طوسی، مقدمه ای بر ترجمه این مقاله در ایران فردا، ش4)

 

* * *

آیا کسی که متخصص علم اقتصاد و جامعه شناسی نباشد میتواند در رابطه با سوسیالیسم اظهار نظر کند؟ من به دلایل مختلف به این سؤال جواب مثبت میدهم.


بگذارید اول، سؤال را از منظر علمی مورد بررسی قرار دهیم. ممکن است چنین به نظر آید که به لحاظ اصول شناسی بین علم نجوم و علم اقتصاد تفاوتهای بنیادین وجود ندارد. دانشمندان هر دو حوزه علمی تلاششان بر این است تا در جهت هر چه روشنتر شدن رابطه بین پدیده های معین به قوانین قابل پذیرش دست یابند. اما در واقعیت این تفاوتهای اصولی وجود دارند. و این به نوبه خود، دستیابی به قوانین اصولی حوزه اقتصاد را مشکل میسازد. پدیده های اقتصادی تحت تاثیرعوامل زیادی قرار میگیرند که ارزیابی آنها را مشکل می سازند. علاوه بر این، تجربه کسب شده از آغاز تاریخ متمدن بشری به مقدار زیادی تحت تاثیر عللی که به هیچ وجه اقتصادی نیستند قرار گرفته است. به عنوان مثال، بیشتر دولتها در طول تاریخ موجودیت و هویت خود را به شیوه غلبه بر دیگران بدست آورده اند. پیروز شده گان هم از لحاظ قانونی و هم از لحاظ اقتصادی طبقه ممتاز را تشکیل میدادند. مالکیت زمین را در انحصار خود میگرفتند و هرم قدرت کلیسایی را با گماردن کشیشان مورد اعتماد خود تشکیل میدادند. کشیشها با در اختیار داشتن سیستم آموزشی، جامعه طبقاتی را بطور دایمی نهادینه کردند و چنان سیستم ارزشی ایجاد کردند که رفتار اجتمایی مردم پس از آن، تا اندازه زیادی ناخودآگاه، در مسیر رفتار اجتماعی تعریف شده از سوی کلیسا هدایت میشد.


به لحاظ تاریخی، ما در هیچ کجا نتوانسته ایم از آن مرحله ای که تورستن وبلن (
Turestein Veblen) آنرا «مرحله غارتگر» رشد انسانی نامیده است گذر کنیم. واقعیتهای اقتصادی کنونی به آن مرحله متعلقند و حتی قوانین برگرفته شده از این واقعیتها در مراحل دیگر امکان کاربردی ندارند. از آنجاییکه هدف سوسیالیسم دقیقا غلبه بر «مرحله غارتگر» و گذار از این مرحله رشد انسانی است، علم اقتصاد در موقعیت کنونی خود میتواند تا حدودی جامعه سوسیالیستی آینده را تصویر کند.


دوما، سوسیالیسم به سوی هدف اجتماعی-اخلاقی سمتگیری کرده است. علم نمیتواند اهداف ایجاد کند، حتی نمیتواند اهداف را به انسانها القا کند. علم حداکثر میتواند ابزاری را در اختیار انسان قرار دهد که به وسیله آن بتواند به اهداف معین برسد. اما اهداف خود به وسیله افراد، با ایده آلهای اخلاقی والا خلق میشوند – اگر این اهداف در نطفه خفه نشوند و قوی بمانند – به وسیله انسانهای بیشماری که تا حدودی نا خودآگاه تکامل تدریجی جامعه را امکانپذیر میسازند پذیرفته میشوند.


به این دلایل، وقتی پای معظلات بشری به میان می آید باید مراقب بود که اغراق گویی نشود و نباید فرض بر این گذاشته شود که فقط نخبه ها حق ابراز نظر در مورد مسایل تاثیرگذار بر ساختار جامعه دارند.


بسیاری ادعا کرده اند که جامعه انسانی دوران بحرانی را از سر میگذراند و ثبات آن بشدت آسیب دیده است. این ادعاها در شرایطی ابراز میشوند که افراد نسبت به گروهی که به آن تعلق دارند - چه کوچک و چه بزرگ - بی تفاوت باشند و یا حتی برخورد خصمانه داشته باشند. برای روشن کردن قضیه، بگذارید مثالی را که خودم شخصا تجربه کرده ام بیاورم. اخیرا ضمن صحبت با فردی روشنفکر و خوش مشرب از خطر وقوع جنگی دیگر ابراز نگرانی کردم و گفتم که به نظر من این جنگ بشریت را بطور جدی تهدید میکند و تاکید کردم که تنها یک سازمان فراملیتی میتواند در مقابل چنبن خطری امنیت جامعه جهانی را تضمین کند. ایشان بیدرنگ با خونسردی و آرام به من گفت « چرا تو عمیقا مخالف نابودی نوع بشر هستی؟»


مطمئنم که حداقل در یک اخیر هیچکس چنین جمله ای را به راحتی بیان نکرده است. این جمله از آن کسی است که تلاش کرده است از پوچی درون خویش رهایی یابد اما مایوس شده است. چنین روحیه ای بیان کننده انزوا و در خود فرو رفتن است که این روزها بسیاری به آن مبتلا هستند. علت چیست؟ راه برون رفتی وجود دارد؟


طرح چنین سوالهایی آسان، اما پاسخ مستدل دادن به آنها بسیار مشکل است. برای پاسخ دادن به سؤالات مطرح شده من باید حداکثر سعی خود را بکنم، هر چند که کاملا متوجه هستم که احساس و تلاش ما اغلب متناقض و مبهم هستند و نمیتوان آنها را به آسانی فرموله کرد.


انسان بطور همزمان موجودی فردگرا و اجتماعی است. به عنوان موجودی فردگرا سعی میکند در جهت ارضای تمایلات شخصی و تقویت تواناییهای ذاتی خود و نزدیکان خود تلاش کند، به عنوان موجودی اجتماعی، سعی میکند نظر و محبت دیگران را جلب کند، شریک غم ودرد دیگران باشد و در بهبود شرایط زندگی آنها مؤثر باشد. همین گرایشهای متفاوت و اکثرا متضاد شخصیت فرد را شکل میدهند. نسبت معینی از این گرایشها مشخص میکند که آیا فرد میتواند به تعادل درونی برسد و یا میتواند در بهبودی اجتماع سهمی داشته باشد یا نه. کاملا محتمل است که غالب بودن نسبی یکی از این دو نیروی محرکه در کلیت ذاتی باشد. اما شخصیتی که نهایتا شکل میگیرد به مقدار بسیار زیادی تابع بافت جامه ای که انسان در آن رشد می یابد، فرهنگ جاری جامعه و ارزشگذاری جامعه به رفتارهای خاص انسان می باشد. برای فرد، مفهوم انتزاعی «جامعه» به معنی مجموعه روابط مستقیم و غیر مستفیم وی با افراد معاصر خود و همچنین نسلهای قبل از خود است. فرد قادر است به تنهایی فکر کند، حس کند، تلاش و کار کند، اما وجود فیزیکی، عقلی و احساسی وی آنچنان وابسته به جامعه است که فکر کردن به وی و یا شناخت وی در خارج ازچارچوب جامعه امکان ناپذیر است. این «جامعه» است که خوراک، لباس، سرپناه، ابزار کار، زبان، چارچوب فکری، و اغلب مضامین فکری را برای فرد تامین میکند؛ زندگی وی به خاطر تلاش و دستاوردهای میلیونها زنده و مرده که کلمه «جامعه» را میسازند امکان پذیر میشود.


بنابر این، وابستگی فرد به جامعه یک واقعیت طبیعی است که نمیتوان آنرا از بین برد 
 درست مثل مورچه ها و زنبورهای عسل – هر چند که تمامی پروسه زندگی مورچه ها و زنبورهای عسل تا جزیی ترین مؤلفه ها به وسیله غرایض طبیعی و جزمی مشخص شده است، اما الگوی زندگی اجتماعی و روابط انسانها متنوع و قابل تغییر هستند. توانایی و خلاقیت انسان در نوآوری و وجود ارتباطات جدید پیشرفتهایی را باعث شده است که به وسیله نیازهای بیولوژیکی دیکته نشده اند. این پیشرفتها در قالب سنتها، نهادها و سازمانها؛ فرهنگ و مطبوعات؛ دستاوردهای علمی و مهندسی؛ و هنر متجلی میشوند. چنین نتیجه گیری میشود که فرد میتواند به نوعی زندگی خود را به وسیله رفتار خود تحت تاثیر قرار دهد و در این پروسه، خواستن و آگاهانه فکر کردن نقش ایفا میکنند.


انسان از بدو تولد بطور ذاتی دارای یک ساختار بیولوژیکی غیر قابل تغییر میباشد که این ساختار شامل انگیزه های طبیعی تعریف کننده گونه های متفاوت بشری است. علاوه بر این، در طول زندگی، هویت فرهنگی وی با تاثیرپذیری از جامعه شکل میگیرد. هویت فرهنگی در گذر زمان قابل تغییر است و به نسبت بسیار زیادی رابطه انسان و جامعه را معین میکند. علم انسان شناسی مدرن با پژوهش در فرهنگهای گذشته و مقایسه آنها ثابت کرده است که رفتار اجتماعی انسانها به نسبت بسیار زیادی تابع الگوهای فرهنگی وتشکیلاتی غالب در جامعه است. به همین علت انگیزه کسانی که در راه بهبودی زندگی انسان تلاش میکنند این است که انسانها به دلیل ساختار بیولوژیکی خود محکوم نشده اند که همدیگر را نابود کنند و یا اینکه سرنوشت بیرحم و محتومی در انتظار آنها باشد.


اگر از خود بپرسیم چگونه ساختار جامعه و رفتار فرهنگی تغییر یابند تا زندگی بشر به حداکثر ممکن رضایتبخش گردد، باید به این واقعیت آگاه باشیم که شرایط معینی وجود دارند که اصلاح آنها از عهده ما خارج است. همانطور که قبلا هم اشاره شد، طبیعت بیولوژیکی انسان، در عمل قابل تغییر نیست. علاوه بر این، در چند قرن اخیر پیشرفتهای آماری و تکنولوژیکی شرایط غیر قابل تغییری را ایجاد کرده اند. در دنیای نسبتا پر جمعیت امروز و نقش بی بدیل کالاها در ادامه زندگی، به یک لشکر عظیم نیروی کار و سیستم متمرکز کارآ نیاز است. زمان آنکه افراد و یا گروهای کوچک میتوانستند خودکفا باشند به سر رسیده است. اغراق آمیز نیست اگر گفته شود که بشر اکنون در حال استقرار یک جامعه جهانی تولید و مصرف میباشد.


بنا بر آنچه که گفته شد میتوان ریشه بحران کنونی را در چگونگی رابطه فرد و جامعه جستجو کرد. فرد بیش از هر زمانی به وابستگی خود به جامعه اگاه شده است. اما نه تنها این وابستگی را یک رابطه مفید، ارگانیک و حامی خود نمیبیند بلکه آنرا تهدیدی برای آزادیهای طبیعی و یا حتی منافع اقتصادی خود میبیند. علاوه بر این، حس خود محوری وی تقویت، و حس جامعه گرایانه اش که بطور طبیعی هم ضعیفتر هست، بشدت تضعیف میشود. همه انسانها، صرفنظر از موقعیتشان در جامعه از این روند رنج میبرند. انسانها - زندانیان خود محوری خود - احساس عدم امنیت، تنهایی و محروم بودن از لذتهای زندگی میکنند. انسان، اگر خود را وقف جامعه انسانی کند میتواند به زندگی هر چند کوتاه خود معنی ببخشد.


به نظر من منشا همه بدیها، هرج و مرج موجود در سیستم اقتصادی جامعه سرمایه داری امروز است. ما در مقابل خود یک جامعه تولیدی را نظاره گریم که اعضای آن بطور سیری ناپذیری در تلاش محروم کردن یکدیگر از ثمره کار جمعی – نه از طریق زور، بلکه از طریق قوانین جاری - هستند. به این ترتیب، مهم است که دریابیم که ابزار تولید مورد نیاز برای تولید کالاهای مصرفی و همچنین کالاهای مازاد در مالکیت خصوصی افراد قرار دارند.


در بحث جاری من «کارگران» را کسانی مینامم که در مالکیت ابزار تولید شریک نیستند – هر چند که این تعریف با مفهوم مرسوم معادل نیست. مالک ابزار تولید در موقعیتی است که میتواند نیروی کار کارگر را بخرد. کارگر، با بکارگیری ابزار تولید، کالاهای جدید تولید میکند که در مالکیت سرمایه دار قرار میگیرد. نکته اصلی رابطه بین ارزش واقعی کالایی است که کارگر تولید میکند و ارزش واقعی مزدی که دریافت میکند. مزد دریافتی کارگر نه با ارزش واقعی کالایی که تولید میکند بلکه با حداقل نیاز وی برای ادامه زندگی و میزان نیروی کار در جستجوی کار تعیین میشود. مهم اینست که بدانیم که حتی در تیوری هم مزد دریافتی کارگر با ارزش کالای تولید شده تعیین نمیشود.


بعلت رقابت بین سرمایه داران، پیشرفت تکنولوژی وافزایش روزافزون اردوی نیروی کار در جهت تولید انبوه با هزینه بسیار کمتر، سرمایه خصوصی در اختیار تعداد محدودی قرار میگیرد. در نتیجه پیشرفت تکنولوژی چنان الیگارشی سرمایه خصوصی ایجاد میشود که قدرت فوق العاده آن حتی توسط دمکراتیک ترین جامعه هم قابل کنترل نیست. و این یک حقیقت محض است، چونکه اعضای نهادهای قانونگذاری توسط احزاب سیاسی انتخاب میشوند، که به نوبه خود عمدتا توسط سرمایه داران خصوصی حمایت مالی میشوند و تحت تاثیر قرار میگیرند. این امر باعث میشود که انتخاب کنندگان و انتخاب شوندگان از هم فاصله بگیرند. در نتیجه نمایندگان مردم در حقیقت از منافع اقشار محروم جامعه بطور مؤثر دفاع نمیکنند. علاوه بر این، در شرایط کنونی، مالکان ابزار تولید مستقیم و یا غیر مستقیم منابع اصلی اطلاعات (مطبوعات، رادیو، آموزش) را در کنترل دارند. بنا بر این، برای یک شهروند بسیار مشکل و در حقیقت در بیشتر موارد کاملا غیر ممکن میشود که از حقوق سیاسی خود آگاهانه بهره بگیرد.


بنا بر این، سیستم اقصادی مبتنی بر مالکیت خصوصی سرمایه با دو ویژگی مشخص میشود: اول، ابزار تولید (سرمایه) در مالکیت سرمایه دار است؛ دوم، قرارداد کار بین کارگر و سرمایه دار آزادانه بسته میشود. مسلما، هیچ جامعه سرمایه داری بطور ناب وجود ندارد. باید در نظر داشت که کارگران، طی مبارزات طولانی و پیگیر سیاسی خود موفق شده اند نوعی از «قرارداد کار آزاد» را برای اقشار معینی از خود تضمین کنند. اما در مجموع، سیستم اقتصادی امروز تفاوت چندانی با سرمایه داری خالص ندارد.


امر تولید به هدف سوداندوزی انجام میگیرد نه به هدف تامین نیازهای جامعه. هیچ تضمینی وجود ندارد که همه کسانی که قادرند و مایلند کار کنند بتوانند شاغل شوند؛ تقریبا همیشه یک «لشکر عظیم بیکار» وجود دارد. کارگر همیشه در بیم از دست دادن شغل خود به سر میبرد. از آنجاییکه کارگران بیکار و کارگران با دستمزد پایین نمیتوانند یک بازار سودآوری را برای کالاهای تولیدی ایجاد کنند، تولید کالاهای مصرفی محدود میشود و پیامد آن فشار بیشتر بر دوش اقشار کم درآمد جامعه است. پیشرفت تکنولوژیکی غالبا به جای آسانتر کردن شرایط کار برای همه، باعث بیکاری روزافزون میشود. انگیزه سوداندوزی و رقابت بین سرمایه داران، عامل بی ثباتی در انباشت و کاربرد سرمایه میباشد که خود جامعه را به سوی رکود شدید سوق میدهد. رقابت لجام گسیخته باعث به هدر رفتن نیروی کار، و فلج کردن آگاهی اجتماعی افراد که قبلا به ان اشاره شد میشود.


فلج کردن آگاهی اجتماعی افراد را من مخرب ترین دستاورد سیستم سرمایه داری میدانم. کلیت سیستم آموزشی ما از این سیمای زشت سرمایه داری رنج میبرد. به دانش آموز نوعی اخلاق رقابتی اغراق آمیز القا میشود تا دانش اکتسابی خود را تنها برای موفقیت فردی خود در آینده مورد ستایش قرار دهد.


من متقاعد شده ام که برای از بردن این سیمای زشت سرمایه داری تنها یک راه وجود دارد، و آن استقراراقتصاد سوسیالیستی همراه با یک سیستم آموزشی با اهداف اجتماعی و سوسیالیستی میباشد. در چنین سیستم اقتصادی، ابزار تولید در مالکیت جامعه است و به شیوه برنامه ریزی شده بکار گرفته میشود. سیستم اقتصاد برنامه ای، تولید را بر اساس نیاز جامعه تنظیم میکند، کار را بین همه کسانی که توانایی کار کردن را دارند تقسیم میکند و معیشت همه مردان، زنان و کودکان را تضمین میکند. آموزش فردی، علاوه بر اینکه شکوفایی استعدادهای ذاتی را تشویق میکند، تلاش میکند تا به جای تکریم و ستایش قدرت و موفقیت فردی، احساس مسؤلیت نسبت به دیگر همنوعان در جامعه را ایجاد کند.


اما باید به یاد داشته باشیم که اقتصاد برنامه ای هنوز به معنی سوسیالیسم نیست. اقتصاد برنامه ای به خودی خود میتواند با استثمار کامل افراد همراه باشد. دستیابی به سوسیالیسم مستلزم حل مسایل بغرنج سیاسی ـ اقتصادی میباشد: چگونه ممکن است در سیستم متمرکز اقتصادی ـ سیاسی از رشد بوروکراسی و عواقب مخرب آن جلوگیری کرد؟ چگونه میتوان حقوق فردی را پاس داشت و دمکراسی را در مقابل بوروکراسی بیمه کرد؟


شفافیت بخشیدن به اهداف و مشکلات سوسیالیسم در دوران گذار حایز اهمیت بسیار بالایی است. در شرایطی که، بحث آزاد در مورد معظلات جامعه بشری به تابویی تبدیل شده است، من فکر میکنم شروع کار این مجله میتواند خدمت قابل ملاحظه ای به افکار عمومی باشد.

 ارسال شده توسط عظیمی
       www.hupaa.com


 
شنبه 19 تیر ماه سال 1389
درباره فیزیک‌ و متافیزیک


درباره فیزیک‌ و متافیزیک 

فیزیک، مطالعة‌ ساختارها و فرآیندهای‌ اساسی‌ تغییر و تحول‌ در ماده‌ و انرژی‌ است. از آنجا که‌ فیزیک‌ با پایین‌ترین‌ سطوح‌ سازمان، سر و کار دارد و دقیق‌ترین‌ معادله‌های‌ ریاضی‌ را به‌ کار می‌گیرد، به‌نظر می‌رسد در مقایسه‌ با سایر علوم، از مسائل‌ مورد علاقة‌ دین‌ دربارة‌ حیات، ذهن‌ و هستی‌ انسان‌ دورتر باشد، اما اهمیت‌ تاریخی‌ و معاصر فیزیک‌ بسیار است. زیرا فیزیک، اولین‌ علم‌ دقیق‌ و سیستماتیک‌ [= منظم] به‌ شمار می‌آید و بسیاری‌ از مسلمات‌ آن، توسط‌ علوم‌ اخذ شده‌ است. روش‌های‌ فیزیک‌ به‌مثابة‌ سرمشقهای‌ مطلوبی‌ برای‌ علوم‌ دیگر مدنظر بوده‌ است. همچنین‌ فیزیک‌ تأثیر زیادی‌ بر فلسفه‌ و الهیات‌ نهاده‌ است.
از این‌ گذشته، اگرچه‌ فیزیکدانان‌ فقط‌ موجودات‌ فاقد حیات‌ را مطالعه‌ می‌کنند، ولی‌ امروزه‌ نگاه‌ آنها متوجه‌ موجوداتی‌ است‌ که‌ به‌ قلمروهایی‌ گوناگون‌ دارند: از «کوارک‌ها»(48) و «اتم‌ها» تا «کریستال‌های‌ جامد»، «سیاره‌ها» و «کهکشان‌ها» - و از جمله، شالودة‌ فیزیکی‌ ارگانیزم‌های‌ زنده. هم‌اکنون‌ در حوزة‌ فیزیک، ما با مسائلی‌ دربارة‌ «مشاهده‌گر و مشاهده‌شده»،(49) «تصادف‌ و قانون»(50) و «اجزا و کل‌ها»(51) مواجه‌ایم.
در قرن‌ بیستم، سه‌ فرض‌ مسلم‌ و پذیرفته‌شدة‌ فیزیک‌ نیوتنی‌ مورد تردید قرار گرفته‌ است:
1. معرفت‌شناسی(52) نیوتنی، رئالیستی‌ [واقع‌گرایانه] بود. همه‌ بر این‌ باور بودند که‌ نظریه‌ها، جهان‌ را چنانکه‌ فی‌ نفسه‌ هست‌ به‌ گونه‌ای‌ برکنار و مستقل‌ از «مشاهده‌گر» توضیح‌ می‌دهند. فضا و زمان، چارچوبهایی‌ مطلق‌ انگاشته‌ می‌شد که‌ درون‌ آنها تمام‌ رویدادها بدون‌ ارجاع‌ به‌ مشاهده‌گر، گنجانده(53) شده‌ است. «کیفیات‌ اولیه»(54) مانند «جرم»(55) و «سرعت»(56) که‌ با زبان‌ ریاضی‌ قابل‌ بیان‌ است، ویژگیهای‌ عینی(57) جهان‌ واقعی‌ محسوب‌ می‌شد.
2. فیزیک‌ نیوتنی، نظرگاه‌ موحبیتی‌ داشت. اصولاً‌ چنین‌ تلقی‌ می‌شد که‌ آیندة‌ هر سیستم‌ از مادة‌ متحرک‌ را از روی‌ شناخت‌ دقیق‌ وضعیت‌ حاضر آن‌ می‌توان‌ پیش‌بینی‌ کرد. به‌نظر می‌آمد تمام‌ جهان، از کوچکترین‌ ذرات‌ تا دورترین‌ سیاره‌ زیر نفوذ و سیطرة‌ قوانینی‌ تغییرناپذیر و یکسانند.
3. دیدگاه‌ نیوتنی‌ در این‌ برداشت‌ که: رفتار کوچکترین‌ «اجزا»، یعنی‌ ذرات‌ سازنده، تعیین‌کنندة‌ رفتار «کل» است، نگرشی‌ تحویل‌گرایانه(58) بود. براساس‌ این‌ نگرش، «تغییر و تحول»، عبارت‌ است‌ از بازآرایی‌ اجزا که‌ خود آن‌ اجزا بدون‌ تغییر باقی‌ می‌مانند. در اینجا از طبیعت، تصویری‌ جذاب‌ و مقتدر، بسان‌ ماشینی‌ قانونمند، ترسیم‌ می‌شد؛ تصویری‌ که‌ رشد علم‌ و اندیشة‌ غرب‌ را بشدت‌ متأثر ساخت. این‌ دیدگاه‌ که‌ به‌ جهان‌ همچون‌ مکانیسم‌ یک‌ ساعت‌ می‌نگریست، به‌ نگرشی‌ «دئیستی»(59) [= خداباوری‌ طبیعی] دربارة‌ خداوند منجر شد که‌ او را ساعت‌سازی‌ می‌دانست‌ که‌ ساز و کار جهان‌ را طرح‌ و سپس‌ آن‌ را به‌ حال‌ خود رها کرده‌ است.
قرن‌ هیجدهم‌ شاهد گسترش‌ بیشتر مکانیک‌ نیوتنی‌ بود. در فیزیک‌ قرن‌ نوزدهم‌ انواع‌ نوینی‌ از طرحهای‌ مفهومی،(60) از جمله‌ «نظریة‌ الکترو مغناطیس»(61) و «نظریة‌ جنبشی‌ گازها»(62) ارائه‌ شده‌ بود، ولی‌ فرضیه‌های‌ اساسی‌ مذکور بدون‌ تغییر باقی‌ ماندند. چنین‌ به‌نظر می‌آمد که‌ تمامی‌ قوانین، نه‌ از نظر مکانیک‌ ذرات، لااقل‌ از نظر قوانین‌ حاکم، بر چند نوع‌ از ذرات‌ و میدانها دست‌ یافتنی‌ است. در نظریة‌ جنبشی‌ و ترمودینامیک(63)، رفتار گازها براساس‌ احتمال‌ تشریح‌ می‌شد، ولی‌ این‌ شیوه‌ را فقط‌ تسهیلی‌ برای‌ امر محاسبه‌ قلمداد می‌کردند. همه‌ بر آن‌ بودند که‌ حرکت‌ تمامی‌ مولکول‌های‌ گاز، دقیقاً‌ با قوانین‌ مکانیکی‌ معین‌ شده‌ است، ولی‌ چون‌ محاسبة‌ این‌ حرکات‌ بسیار دشوار و پیچیده‌ است، ما می‌توانیم‌ از قوانین‌ آماری‌ برای‌ پیش‌بینی‌ رفتار میانگین‌ گروههای‌ عظیم‌ مولکول‌ها استفاده‌ کنیم.
هر سه‌ فرض‌ مذکور - یعنی‌ «اصالت‌ واقع‌ [رئالیسم]»، «موجبیت» و «تحویل‌ گرایی» - از ناحیة‌ فیزیک‌ قرن‌ بیستم‌ مورد معارضه‌ قرار گرفته‌ است. تغییرهای‌ رخ‌داده‌ در مفاهیم‌ و مسلمات، آن‌چنان‌ عظیم‌ بود که‌ تعجبی‌ ندارد اگر «کوهن» آن‌ را به‌عنوان‌ نمونه‌ای‌ بارز از یک‌ انقلاب‌ عظیم‌ و یک‌ تغییر «سرمشق» به‌ کار ببرد. در اینجا نظریة‌ «کوانتوم» را بررسی‌ می‌کنیم.
 
‌            ‌نظریة‌ کوانتوم‌
مدلهای‌ مربوط‌ به‌ «ذره» نظیر مدل‌ «توپ‌ بیلیارد»، بر فیزیک‌ کلاسیک‌ ماده، حاکم‌ بوده‌ است. در قرن‌ نوزدهم، نظریه‌پردازان‌ برای‌ تشریح‌ گروه‌ متفاوتی‌ از پدیده‌ها که‌ متضمن‌ «نور» و «الکترو مغناطیس» بودند، از مدل‌ اساسی‌ دیگری‌ استفاده‌ کردند که‌ عبارت‌ بود از: [انتشار] امواج‌ در «محیطهای‌ میانجی‌ پیوسته».(64) ولی‌ در اوایل‌ قرن‌ حاضر به‌نظر می‌رسید که‌ چند آزمایش‌ حیرت‌انگیز، استفاده‌ از هر دو مدل‌ «موج» و «ذره» را برای‌ هر دو نوع‌ از پدیده‌ها ایجاب‌ می‌کند. از یک‌طرف، معادلة‌ اینشتین‌ دربارة‌ اثر فتوالکتریک(65) و کار «کامپتون» بر روی‌ پراکندگی‌ فوتون(66) نشان‌ داد که‌ نور در بسته‌های‌ مجزا و منفصل، با انرژی‌ و اندازة‌ حرکت‌ معین، گسیل‌ می‌گردد و بسیار شبیه‌ به‌ جریانی‌ از ذرات‌ عمل‌ می‌کند، و از طرف‌ دیگر و در مقابل‌ آن، الکترون‌ها که‌ همواره‌ به‌صورت‌ «ذرات» تصویر می‌شدند، آثار تداخلِ‌ انتشار را که‌ از ویژگیهای‌ امواج‌ است، از خود نشان‌ دادند. امواج، پیوسته‌ و گسترده‌اند و به‌موجب‌ «فاز»(67) بر یکدیگر تأثیر متقابل‌ دارند؛ اما ذرات، گسسته‌ و به‌ مکانی‌ خاص‌ محدودند و تأثیر متقابل‌ آنها براساس‌ «اندازة‌ حرکت»(68) است. به‌نظر می‌رسد هیچ‌ راهی‌ برای‌ تلفیق‌ این‌ دو مدل، در مدل‌ واحد، وجود ندارد. [1]
از باب‌ نمونه، فرض‌ کنید یک‌ دسته‌ از الکترون‌ها به‌ سمت‌ دو شکاف‌ موازی‌ که‌ در یک‌ پردة‌ فلزی‌ قرار دارند، گسیل‌ شده‌اند و با یک‌ صفحة‌ عکاسی‌ که‌ چند سانتیمتر پشت‌ پرده‌ قرار داده‌ شده، برخورد می‌کنند. هر الکترون‌ به‌صورت‌ یک‌ نقطه‌ ریز بر روی‌ فیلم‌ ثبت‌ می‌شود و به‌ مثابة‌ ذره‌ای‌ که‌ به‌ آنجا رسیده‌ باشد به‌نظر می‌آید و چنانچه‌ «بار» و «جرم» الکترون‌ تقسیم‌ناپذیر باشد، قاعدتاً‌ احتمال‌ می‌رود فقط‌ از یکی‌ از دو شکاف‌ عبور کرده‌ باشد. با وجود این، نقاطی‌ که‌ بر روی‌ فیلم‌ می‌افتد، الگویی‌ تداخلی‌ را از نوارهای‌ موازی، نشان‌ می‌دهند که‌ تنها در صورتی‌ توضیح‌ دادنی‌ است‌ که‌ فرض‌ شود یک‌ «موج» از دو شکاف‌ عبور کرده‌ است‌ و همین‌ دوگانگی‌ موج‌ - ذره، در سرتاسر فیزیک‌ اتمی‌ یافت‌ می‌شود، ولی‌ یک‌ فرمالیزم‌ وحدانی‌ ریاضی‌ می‌تواند به‌وجود آید که‌ امکان‌ پیش‌بینی‌ رویدادهای‌ مشاهده‌شده‌ را به‌صورت‌ آماری‌ فراهم‌ آورد. این‌ فرمالیزم‌ ریاضی، «توابع‌ موج»(69) را برای‌ آمیزه‌ای‌ از امکانها یعنی‌ «ترکیبی‌ از حالتها»(70) به‌ دست‌ می‌دهد. می‌توان‌ احتمال‌ برخورد یک‌ الکترون‌ را به‌ هر نقطة‌ مفروض، محاسبه‌ کرد. اما در «توزیع‌ احتمال»(71) مورد محاسبه، نقطة‌ دقیقی‌ که‌ یک‌ الکترون‌ خاص‌ به‌ آن‌ اصابت‌ خواهد نمود، قابل‌ پیش‌بینی‌ نیست.
به‌ همین‌ ترتیب‌ در نظریة‌ کوانتوم، هیچ‌ مدل‌ وحدت‌یافته‌ای‌ از اتم‌ پیدا نشده‌ است. مدل‌ اولیة‌ بور دربارة‌ اتم‌ به‌ سادگی‌ قابل‌ تصویر و تجسم‌ بود: الکترون‌های‌ ذره‌وار در حرکت‌ خود پیرامون‌ هسته، به‌ مانند یک‌ منظومة‌ شمسی‌ کوچک، از مدارهایی‌ تبعیت‌ می‌کنند. ولی‌ «اتم» در نظریة‌ کوانتوم‌ به‌هیچ‌وجه‌ قابل‌ تصویر و تصور نیست. ممکن‌ است‌ کسی‌ بکوشد تا الگوهای‌ «موج‌های‌ احتمال»(72) را که‌ فضای‌ پیرامون‌ «هسته» را پر کرده‌اند، شبیه‌ نوسانهای‌ یک‌ سمفونی‌ سه‌بعدی‌ از اصوات‌ موسیقیایی‌ که‌ پیچیدگی‌ حیرت‌انگیزی‌ دارند، تصور کند؛ ولی‌ این‌ تمثیل‌ کمک‌ زیادی‌ به‌ ما نمی‌کند، «اتم» در دسترسِ‌ مشاهدة‌ مستقیم‌ قرار ندارد و بر وفق‌ «کیفیات‌ حسی»، قابل‌ تصور نیست؛ حتی‌ نمی‌توان‌ آن‌ را براساس‌ مفاهیم‌ کلاسیک‌ نظیر «فضا»، «زمان» و «علیت» به‌ گونه‌ای‌ منسجم‌ توضیح‌ داد. رفتارشی‌ بسیار خُرد با رفتار اشیای‌ تجربة‌ روزمره، متفاوت‌ است. ما می‌توانیم‌ آنچه‌ را در آزمایشها رخ‌ می‌دهد با «معادلات‌ آماری» توضیح‌ دهیم، ولی‌ نمی‌توانیم‌ صفات‌ کلاسیک‌ مأنوس‌ را به‌ ساکنان‌ جهان‌ اتمی‌ نسبت‌ دهیم.
در بسط‌ و توسع‌هایی‌ که‌ طی‌ سالهای‌ اخیر در نظریة‌ کوانتوم، به‌ سمت‌ قلمروهای‌ هسته‌ای‌ و مادون‌ هسته‌ای‌ حاصل‌ شده‌ است، خصلت‌ «احتمالی» نظریة‌ اولیة‌ کوانتوم، همچنان‌ محفوظ، مانده‌ است. نظریة‌ میدان‌ کوانتومی،(73) تعمیمی‌ است‌ از نظریة‌ کوانتوم‌ که‌ با نظریة‌ نسبیت‌ خاص، هماهنگ‌ و منسجم‌ است. از این‌ نظریه‌ با موفقیت‌ بسیار در برهم‌ کنشهای‌ الکترومغناطیس(74) و برهم‌ کنشهای‌ مادون‌ هسته‌ای(75) (کرومودینامیک‌ کوانتومی(76) یا نظریة‌ کوارک) و نظریة‌ الکترو ضعیف، بهره‌برداری‌ شده‌ است.[2] اجازه‌ دهید چالشی‌ را که‌ نظریة‌ کوانتوم‌ در قبال‌ اصالت‌ واقع‌ ابراز کرده‌ است، دنبال‌ کنیم.
نیلزبور از به‌کارگیری‌ مدلهای‌ موج‌ و ذره‌ و دیگر زوجها از مجموعه‌های‌ مفاهیم‌ متضاد، حمایت‌ می‌کرد. بحث‌ بور دربارة‌ آنچه‌ او آن‌ را «اصل‌ مکملیت»(77) نامید، چند موضوع‌ را شامل‌ شد. بور تأکید داشت‌ که‌ سخن‌ ما دربارة‌ یک‌ «سیستم‌ اتمی» باید همواره‌ به‌ یک‌ آرایش‌ آزمایشگاهی‌ مربوط‌ باشد؛ ما هرگز نمی‌توانیم‌ دربارة‌ یک‌ سیستم‌ اتمی‌ به‌ تنهایی‌ و «فی‌ نفسه» سخن‌ بگوییم. ما باید تأثیر متقابل‌ بین‌ ذهن‌ عالم(78) و عین‌ معلوم(79) را در هر آزمایشی‌ مد نظر قرار دهیم. نمی‌توان‌ هیچ‌ خط‌ فاصل‌ دقیقی‌ بین‌ روند مشاهده‌ و شیء مشاهده‌ شده، رسم‌ کرد. در صحنة‌ آزمایش، ما «بازیگریم» نه‌ صرفاً‌ «تماشاچی» و ابزار آزمایشی‌ مورد استفاده‌ را خود برمی‌گزینیم. بور اظهار داشت‌ که‌ آنچه‌ باید به‌ حساب‌ آید، روند تعاملی‌ [کُنشی‌ - واکنشی] «مشاهده» است، نه‌ ذهن‌ یا شعورِ‌ مشاهده‌گر.
موضوع‌ دیگر در نوشتار بور، محدودیت‌ مفهومی‌ درک‌ بشر است‌ در اینجا، انسان‌ به‌عنوان‌ یک‌ عالِم‌ [=داننده] و نه‌ یک‌ آزمایشگر، کانون‌ توجه‌ قرار می‌گیرد. بور، با شکاکیت‌ کانت(80) دربارة‌ امکان‌ شناختِ‌ «جهان‌ فی‌ نفسه»(81) سهیم‌ است. اگر سعی‌ ما آن‌ باشد که‌ «قالبهای‌ مفهومی»(82) خاص‌ را بر طبیعت‌ تحمیل‌ کنیم، در این‌ صورت‌ استفادة‌ تام‌ از سایر مدلها را مانع‌ شده‌ایم. بدین‌سان، باید بین‌ توصیفات‌ کامل‌ عِلی‌ یا - فضا زمانی، بین‌ مدلهای‌ موج‌ یا ذره، بین‌ اطلاع‌ دقیق‌ از مکان‌ یا اندازة‌ حرکت، یکی‌ را برگزینیم. هرچه‌ بیشتر از یک‌ مجموعه‌ مفاهیم‌ استفاده‌ شود، کمتر می‌توان‌ مجموعة‌ مکمل‌ را به‌طور همزمان‌ به‌ کار برد. این‌ محدودیت‌ دوجانبه‌ از آن‌ جهت‌ رخ‌ می‌دهد که‌ جهان‌ اتمی‌ را نمی‌توان‌ بر وفق‌ مفاهیم‌ فیزیک‌ کلاسیک‌ و پدیده‌های‌ مشاهده‌پذیر توضیح‌ داد.[3]
بنابراین، چگونه‌ مفاهیم‌ فیزیک‌ کوانتومی‌ به‌ واقعیت‌ جهان‌ مربوط‌ می‌شود؟ دیدگاههای‌ مختلف‌ دربارة‌ جایگاه‌ «نظریه‌ها» در علم، تعبیر و تفسیر متفاوتی‌ از نظریة‌ کوانتوم‌ می‌کنند.
1. اصالت‌ واقع‌ کلاسیک: نیوتن‌ و تقریباً‌ تمام‌ فیزیکدانان‌ قرن‌ نوزدهم، نظریه‌ها را توصیفات‌ 8«طبیعت»، آن‌گونه‌ که‌ فی‌ نفسه‌ و مستقل‌ از مشاهده‌گر تحقق‌ دارد، تلقی‌ می‌کردند. فضا [=مکان]، زمان، جرم، و سایر «کیفیات‌ اولیه»(83) خواص‌ همة‌ اشیای‌ واقعی‌اند. مدلهای‌ مفهومی، نسخه‌ بدلهایی‌ از جهانند که‌ ما را قادر می‌سازند تا ساختار مشاهده‌ناپذیر جهان‌ را با اصطلاحات‌ مأنوس‌ کلاسیک‌ مجسم‌ کنیم. اینشتین‌ این‌ سنت‌ را با پافشاری‌ بر این‌ نکته‌ ادامه‌ داد که‌ یک‌ توصیف‌ کامل‌ از سیستم‌ اتمی، مستلزم‌ مشخص‌ کردن‌ متغیرهای‌ کلاسیک‌ «مکان‌ - زمانی» است‌ که‌ حالت‌ آن‌ را به‌ گونه‌ای‌ عینی‌ و غیرمبهم، تعیین‌ کند. او بر آن‌ بود که‌ چون‌ نظریة‌ کوانتوم‌ چنین‌ نیست‌ پس‌ نظریه‌ای‌ ناقص‌ است‌ و عاقبت‌ به‌وسیلة‌ نظریه‌ای‌ که‌ انتظارهای‌ کلاسیک‌ را تحقق‌ بخشد، کنار گذاشته‌ خواهد شد.
2. ابزارانگاری:(84) مطابق‌ این‌ رأی، نظریه‌ها ساخته‌های‌ مفید بشر و تمهیدهایی‌ برای‌ محاسبه‌اند(85) که‌ جهت‌ مرتبط‌ کردن‌ مشاهدات‌ و انجام‌ پیش‌بینی‌ها به‌ کار می‌آیند. آنها همچنین‌ ابزارهایی‌ عملی‌ برای‌ دستیابی‌ به‌ کنترل‌ فنی‌ شمرده‌ می‌شوند. مبنای‌ داوری‌ دربارة‌ آنها، مفید بودنشان‌ در به‌ ثمر رساندن‌ این‌ اهداف‌ است، نه‌ مطابقت‌ آنها با واقعیت‌ (که‌ برای‌ ما امری‌ دست‌نیافتنی‌ است). مدلها، مجعولهایی‌ تخیلی‌اند(86) که‌ موقتاً‌ برای‌ ساختن‌ نظریه‌ها استفاده‌ می‌شوند و پس‌ از آن‌ می‌توان‌ آنها را کنار نهاد؛ آنها بازنمودهای(87) حقیقی‌ جهان‌ نیستند. اگرچه‌ می‌توانیم‌ از معادلات‌ کوانتومی‌ برای‌ پیش‌بینی‌ پدیده‌های‌ مشاهده‌پذیر استفاده‌ کنیم، اما نمی‌توانیم‌ در میان‌ مشاهداتمان‌ از اتم‌ سخن‌ بگوییم.
اغلب‌ چنین‌ پنداشته‌ می‌شود که‌ بور قاعدتاً‌ باید ابزارگرا باشد، زیرا او در بحث‌ طولانی‌ با اینشتین، اصالت‌ واقع‌ کلاسیک‌ را رد کرده‌ است. اما آنچه‌ او واقعاً‌ گفت، آن‌ است‌ که‌ مفاهیم‌ کلاسیک‌ را نمی‌توان‌ بدون‌ ابهام‌ برای‌ تشریح‌ سیستمهای‌ اتمی‌ موجود به‌ کار برد. از مفاهیم‌ کلاسیک‌ فقط‌ می‌توان‌ برای‌ توضیح‌ پدیده‌های‌ مشاهده‌پذیر، در موقعیتهای‌ ویژة‌ آزمایشگاهی‌ استفاده‌ کرد. ما نمی‌توانیم‌ جهان‌ را آن‌ گونه‌ که‌ «فی‌ نفسه» تحقق‌ دارد، جدای‌ از تأثیر متقابل‌ ما با آن، مجسم‌ کنیم. بور، به‌ میزان‌ زیادی‌ با نقد طرفداران‌ ابزارانگاری‌ از اصالت‌ واقع‌ کلاسیک‌ موافق‌ بود ولی‌ او به‌طور مشخص‌ از ابزارانگاری‌ حمایت‌ نمی‌کرد و با تحلیل‌ دقیق‌تر به‌نظر می‌رسد که‌ او گزینة‌ سومی‌ را اختیار کرده‌ باشد.
3. اصالت‌ واقع‌ نقادانه:(88) قایلین‌ به‌ اصالت‌ واقع‌ نقادانه، نظریه‌ها را بازنمودهایی‌ ناتمام‌ از جنبه‌های‌ محدود جهان، آن‌گونه‌ که‌ با ما در کُنشِ‌ متقابلند، تلقی‌ می‌کنند. نظریه‌ها به‌ ما اجازه‌ می‌دهند تا جنبه‌های‌ مختلف‌ جهان‌ را که‌ در موقعیتهای‌ گوناگون‌ آزمایشگاهی‌ آشکار می‌شوند، به‌ یکدیگر مرتبط‌ کنیم. از نظر حامیان‌ اصالت‌ واقع‌ نقادانه، مدلها، اگرچه‌ انتزاعی‌ و گزینشی‌اند اما برای‌ مجسم‌ کردن‌ ساختارهای‌ جهان‌ که‌ موجب‌ این‌ کنشهای‌ متقابلند، کوششهایی‌ ضروری‌ به‌ حساب‌ می‌آیند. در این‌ نگرش، هدف‌ علم، فهم‌ است‌ نه‌ کنترل. تأیید پیش‌بینی‌ها آزمونی‌ است‌ برای‌ فهم‌ معتبر(89) ولی‌ خودِ‌ پیش‌بینی، هدف‌ علم‌ نیست.
بخوبی‌ می‌توان‌ ادعا کرد که‌ بور - اگرچه‌ نوشته‌های‌ او همواره‌ واضح‌ نبوده‌ است‌ - صورتی‌ از اصالت‌ واقع‌ نقادانه‌ را پذیرفته‌ بود. او در بحث‌ با اینشتین، واقعیت‌ الکترون‌ها یا اتم‌ها را انکار نکرد، بلکه‌ مدعی‌ بود که‌ آنها از آن‌ دسته‌ اشیایی‌ نیستند که‌ توصیفات‌ فضا - زمانی‌ کلاسیک‌ را می‌پذیرند. وی‌ پدیدارشناسی(90) «ماخ»(91) را که‌ واقعیت‌ اتم‌ها را مورد تردید قرار می‌داد، نپذیرفت. «هِنری‌ فولس»،(92) این‌ بحث‌ را چنین‌ خلاصه‌ می‌کند: «او [بور] چارچوب‌ کلاسیک‌ را کنار گذاشت‌ و استنباط‌ واقع‌گرایانه‌ را دربارة‌ توصیف‌ علمی‌ طبیعت‌ حفظ‌ نمود. آنچه‌ او طرد می‌کند اصالت‌ واقع‌ نیست، بلکه‌ تعبیر کلاسیک‌ آن‌ است.»[4] بور، واقعیت‌ سیستم‌ اتمی‌ را که‌ با سیستم‌ مشاهده‌گر در برهم‌ کنش‌ است، مسلم‌ فرض‌ می‌گرفت. در قبال‌ تعبیرهای‌ ذهن‌گرا(93) از نظریة‌ کوانتوم‌ که‌ مشاهده‌ را یک‌ برهم‌ کنش‌ ذهنی‌ - فیزیکی(94) تلقی‌ می‌کنند، بور از برهم‌کنشهای‌ فیزیکی‌ میان‌ سیستمهای‌ ابزاری‌ و اتمی، در وضعیت‌ کامل‌ آزمایشگاهی، سخن‌ می‌گوید. به‌علاوه، «موج‌ و ذره» یا «اندازة‌ حرکت‌ و موقعیت‌ مکانی» یا دیگر وصفهای‌ مکمل، حتی‌ اگر هم‌ بروشنی‌ قابل‌ اطلاق‌ نباشند، بر یک‌ شیء واحد صدق‌ می‌کنند. آنها از نمودهای‌ متفاوتِ‌ سیستم‌ اتمی‌ واحد حکایت‌ می‌کنند. «فولس» می‌نویسد:
«بور احتجاج‌ می‌کند که‌ این‌گونه‌ باز نمودها، انتزاعهایی‌ هستند که‌ در امکان‌ توصیف‌ یک‌ پدیده‌ به‌عنوان‌ کنش‌ متقابل‌ میان‌ سیستمهای‌ مشاهده‌گر و سیستمهای‌ اتمی، نقشی‌ حیاتی‌ ایفا می‌کنند، اما نمی‌توانند خواص‌ یک‌ واقعیت‌ مستقل‌ را تصویر کنند .... ما می‌توانیم‌ چنین‌ واقعیتی‌ را به‌ حسب‌ توانایی‌ آن‌ برای‌ ایجاد برهم‌ کنشهای‌ گوناگون‌ توصیف‌ کنیم‌ - برهم‌ کنشهایی‌ که‌ نظریة‌ مذکور، آنها را تأمین‌کنندة‌ شواهد مکمل‌ دربارة‌ شیء عینی‌واحد قلمداد می‌کند.[5]
بور نگرش‌ اصالت‌ واقع‌ کلاسیک‌ را که‌ براساس‌ آن، جهان‌ دربردارندة‌ موجوداتی‌ با خواص‌ معین‌ کلاسیک‌ است، نپذیرفت. ولی‌ با وجود این، بر آن‌ بود که‌ جهانی‌ واقعی‌ وجود دارد که‌ در کُنِش‌ متقابل، توانایی‌ ایجاد پدیده‌های‌ مشاهده‌پذیر را داراست. فولس‌ کتاب‌ خود را دربارة‌ بور با این‌ نتیجه‌گیری‌ به‌ پایان‌ می‌رساند:
«هستی‌شناسی(95)ای‌ که‌ این‌ نحوة‌ تعبیر و تفسیر از پیام‌ "بور" مستلزم‌ آن‌ است، اشیای‌ فیزیکی‌ را نه‌ مطابق‌ با چارچوب‌ کلاسیک‌ و از راه‌ خواص‌ معین‌ که‌ با خواص‌ پدیده‌ها مطابقند، بلکه‌ از طریق‌ توان‌ آنها برای‌ ظاهر شدن‌ در نمودهای‌ گوناگون‌ پدیده‌ها، توصیف‌ می‌کند. بدین‌ترتیب‌ در چارچوب‌ مکملیت، حفظ‌ استنباط‌ واقع‌گرایانه‌ و پذیرفتن‌ کامل‌ بودن‌ نظریة‌ کوانتوم‌ فقط‌ با تجدید نظر در فهم‌ ما از ماهیت‌ یک‌ واقعیت‌ مستقل‌ فیزیکی‌ و اینکه‌ ما چگونه‌ می‌توانیم‌ آن‌ را بشناسیم، ممکن‌ است.»[6]
کوتاه‌ سخن‌ اینکه‌ ما باید اکیداً‌ جدایی‌ قاطع‌ بین‌ مشاهده‌گر و شیء مشاهده‌شده‌ را که‌ در فیزیک‌ کلاسیک‌ فرض‌ می‌شد، انکار کنیم. براساس‌ نظریة‌ کوانتوم، مشاهده‌گر همواره‌ یک‌ شریک‌ و سهیم‌ به‌ حساب‌ می‌آید.
در مکملیت، استفاده‌ از یک‌ مدل، استفاده‌ از مدلهای‌ دیگر را محدود می‌سازد. مدلها، بازنمودهای‌ نمادین‌ (سَمبولیک) از وجوه‌ واقعیتِ‌ متعاملند که‌ نمی‌توانند منحصراً‌ بر وفق‌ شباهتهایی‌ که‌ با تجربة‌ روزمره‌ دارند، مجسم‌ شوند. آنها صرفاً‌ به‌طور کاملاً‌ غیرمستقیم، با جهان‌ اتمی‌ و یا با پدیده‌های‌ مشاهده‌پذیر، مربوط‌اند. ولی‌ ما مجبور نیستیم‌ ابزارانگاری‌ای‌ را بپذیریم‌ که‌ نظریه‌ها و مدلها را ابزارهای‌ فکری‌ و عملی‌ مفیدی‌ می‌انگارد که‌ دربارة‌ جهان‌ چیزی‌ به‌ ما نمی‌گویند.
خودِ‌ بور پیشنهاد کرد که‌ ایدة‌ مکملیت‌ قابل‌ بسط‌ به‌ سایر پدیده‌هایی‌ است‌ که‌ با دو نوع‌ مدل، تحلیل‌پذیرند، مانند: مدلهای‌ «مکانیستی‌ و ارگانیک»(96) در زیست‌شناسی؛ مدلهای‌ «رفتارگرایانه‌ و درون‌ نگرانه»(97) در روان‌شناسی؛ مدلهای‌ «جبر» و «اختیار» در فلسفه؛ یا مدلهای‌ «عدل‌ الهی‌ و «عشق‌ الهی» در الهیات. بعضی‌ نویسندگان‌ پا را فراتر نهاده‌ و از مکملیت‌ «علم» و «دین» سخن‌ می‌گویند. بدین‌سان‌ «سی.ای. کولسون»(98) پس‌ از تشریح‌ دوگانگی‌ موج‌ - ذره‌ و تعمیم‌ بور از آن، علم‌ و دین‌ را «توضیح‌های‌ مکمل‌ دربارة‌ واقعیت» می‌نامد.[7]
من‌ به‌ این‌گونه‌ استعمال‌ گسترده‌ از اصطلاح‌ مزبور، با دیدة‌ شک‌ می‌نگرم. در زیر چند شرط‌ را برای‌ به‌ کار بردن‌ مفهوم‌ مکملیت‌ مطرح‌ می‌کنم:[8]
1. مدلها باید فقط‌ در صورتی‌ مکمل‌ یکدیگر نامیده‌ شوند که‌ به‌ یک‌ موجود واحد و یک‌ گونة‌ واحد منطقی‌ اشاره‌ کنند. موج‌ و ذره، مدلهایی‌ برای‌ یک‌ موجود منفرد (مثلاً‌ یک‌ الکترون) در یک‌ موقعیت‌ منفرد (مثلاً‌ در یک‌ آزمایش‌ دو شکاف) به‌شمار می‌آیند. آنها هر دو در یک‌ سطح‌ منطقی‌ قرار دارند و قبلاً‌ در یک‌ شعبه‌ از علم‌ استعمال‌ شده‌اند. این‌ شرایط‌ در مورد علم‌ و دین‌ صدق‌ نمی‌کند. آن‌ دو، نوعاً‌ در موقعیت‌هایی‌ متفاوت‌ پدید می‌آیند و در زندگی‌ انسان‌ وظایف‌ مختلفی‌ را به‌ انجام‌ می‌رسانند.[9] ازاین‌رو، من‌ علم‌ و دین‌ را زبانهای‌ بدیل(99) می‌دانم‌ و اصطلاح‌ مکملیت‌ را به‌ مدلهای‌ مربوط‌ به‌ یک‌ گونة‌ واحد منطقی‌ و در چارچوب‌ یک‌ زبان‌ خاص، محدود می‌کنم؛ نظیر مدلهای‌ «انسان‌وار» و «غیرانسان‌وار» برای‌ خداوند.
2. باید روشن‌ شود که‌ کاربرد اصطلاح‌ مذکور در خارج‌ از فیزیک، «تمثیلی»(100) است‌ و نه‌ «استدلالی».(101) باید دلایل‌ مستقلی‌ برای‌ ارزش‌ دو مدل‌ بدیل‌ و یا مجموعه‌هایی‌ از ساختها در حوزة‌ دیگر وجود داشته‌ باشد. نمی‌توان‌ فرض‌ کرد که‌ مدلهای‌ مفید در فیزیک، در سایر رشته‌ها نیز ثمربخش‌ باشند.
3. مکملیت، هیچ‌ توجهی‌ را برای‌ پذیرش‌ غیرنقادانة‌ حصرهای‌ دووجهی(102) فراهم‌ نمی‌آورد. این‌ اصطلاح‌ را نمی‌توان‌ برای‌ اجتناب‌ از پرداختن‌ به‌ ناهماهنگیها یا «وِتو» کردن‌ جست‌وجوی‌ وحدت، به‌ کار برد. دربارة‌ ویژگی‌ متناقض‌نما(103) در دوگانگی‌ موج‌ - ذره‌ نباید مبالغه‌ شود. ما نمی‌گوییم‌ که‌ یک‌ الکترون‌ هم‌ موج‌ است‌ و هم‌ ذره، بلکه‌ می‌گوییم‌ رفتاری‌ موج‌گونه‌ و ذره‌وار از خود نشان‌ می‌دهد. به‌علاوه، ما یک‌ فرمالیزم‌ ریاضیِ‌ وحدت‌یافته‌ در اختیار داریم‌ که‌ لااقل، پیش‌بینی‌هایی‌ احتمالی‌ را فراهم‌ می‌آورد، حتی‌ اگر تلاشهای‌ گذشته، هیچ‌ نظریه‌ای‌ را بهتر از نظریة‌ کوانتوم‌ در مطابقت‌ با داده‌ها به‌ دست‌ نداده‌ باشد، ما نمی‌توانیم‌ تحقیق‌ برای‌ مدلهای‌ وحدت‌ بخش‌ جدید را طَرد کنیم. انسجام،(104) حتی‌ اگر با اعتراف‌ به‌ محدودیتهای‌ زبان‌ و تفکر بشری‌ تعدیل‌ شده‌ باشد، همواره‌ در سراسر پژوهش‌ اندیشه‌مندانه‌ به‌صورت‌ یک‌ آرمان‌ باقی‌ می‌ماند.
 
پی‌نوشتها
 متن‌ مقاله‌ بخشی‌ از فصل‌ هفتم‌ کتاب‌ دین‌ و علم: مسائل‌ تاریخی‌ و معاصر نوشتة‌ ایان‌ باربور است‌ که‌ در سال‌ 1997 منتشر شده‌ است. این‌ کتاب‌ آخرین‌ و مهمترین‌ اثر باربور در زمینة‌ مباحث‌ علم‌ و دین‌ است‌ که‌ در پژوهشگاه‌ فرهنگ‌ و اندیشه‌ اسلامی‌ در دست‌ ترجمه‌ به‌ فارسی‌ است‌ و بزودی‌ منتشر خواهد شد.
.48quarks ، دسته‌ای‌ از بنیادی‌ترین‌ اجزای‌ مفروض‌ ماده. (م).
.49observer and observed ، در جریان‌ هر مشاهده‌ سه‌ امر تشخیص‌ داده‌ می‌شود: (الف) عمل‌ مشاهده، (ب) مشاهده‌گر [= ناظر]، و (ج) شیء مشاهده‌شده. ارتباط‌ این‌ سه‌ با یکدیگر، هم‌ در فلسفه‌ و هم‌ در تعابیر ارائه‌شده‌ از فیزیک‌ نوین، محل‌ بحث‌ و گفت‌وگوست. (م).
0. chance and law.5
1. parts and wholes.5
2. Epistemology.5
3. absolute.5
4. primary qualities.5
5. mass.5
6. velocity.5
7. objective.5
8. reductionistic.5
.59deistic ، به‌معنای‌ پیروی‌ از مکتبی‌ است‌ به‌نام‌Deism  که‌ در اواسط‌ قرن‌ شانزدهم‌ میلادی‌ در انگلستان‌ ظاهر شد. این‌ مکتب‌ متأثر از پیشرفتهای‌ علم، نیروی‌ عقل‌ را در رسیدن‌ به‌ خداوند کافی‌ می‌دانست‌ و جهان‌ را همچون‌ ماشینی‌ می‌پنداشت‌ که‌ خداوند، طراح‌ آن‌ است. پیروان‌ این‌ نظر، دین‌ والهیات‌ مبتنی‌ بر وحی‌ را منکر بودند و از دین‌ و الهیات‌ طبیعی‌ و یا به‌ تعبیری‌ عقلانی‌ طرفداری‌ می‌کردند. (م).
0. Conceptual Schemes.6
.61electromagnetic theory ، در دهه‌ 1860 میلادی، فیزکدانی‌ به‌نام‌ مکسول‌(Maxwell)  توانست‌ از راه‌ توصیف‌ ریاضی، نیروهای‌ الکتریکی‌ و مغناطیسی‌ را در نظریه‌ای‌ واحد، با عنوان‌ «نظریة‌ الکترومغناطیس» تلفیق‌ کند. (م).
.62Kenetic theory of gases ، نظریه‌ای‌ که‌ درصدد است‌ با بیانی‌ ریاضی، رفتار گازها را براساس‌ حرکات‌ اجزای‌ اتمی‌ و مولکولی‌ آنها توضیح‌ دهد. (م).
.63thermodyanmics ، این‌ اصطلاح‌ که‌ از دو واژة‌ یونانی، یکی‌ به‌معنای‌ حرارت‌ و دیگری‌ حرکت، ترکیب‌ شده‌ است، بیانگر قوانین‌ و روابط‌ بین‌ حرارت‌ و حرکت‌ مولکول‌ها بویژه‌ مولکولهای‌ گاز است. (م)
.64Continuous media ، فیزیکدانان‌ قرن‌ نوزدهم‌ برای‌ توجیه‌ انتشار امواج‌ نور و به‌طورکلی‌ امواج‌ الکترومغناطیس‌ در فضا، به‌ نوعی‌ واسطه‌ و میانجی‌ به‌ نام‌ «اثیر» قایل‌ شدند که‌ ساختاری‌ پیوسته‌ داشت‌ و آنها را محمل‌ انتشار آن‌ امواج‌ می‌پنداشتند. البته‌ ناروا بودن‌ این‌ فرض‌ که‌ ناشی‌ از قیاس‌ امواج‌ الکترومغناطیس‌ (از جمله‌ نور) با امواج‌ صوتی‌ بود، بعداً‌ روشن‌ شد. (م).
.65Photoelectric effect ، اثر فتوالکتریک‌ به‌ جریانی‌ الکتریکی‌ که‌ به‌واسطة‌ تأثیر انرژی‌ نور از راه‌ جدا کردن‌ الکترون‌ها از سطح‌ فلزات‌ ایجاد می‌شود، اطلاق‌ می‌گردد. اینشتین‌ در مقاله‌ای‌ (1905) دربارة‌ اثر فتوالکتریک، این‌ فرضیه‌ را مطرح‌ ساخت‌ که‌ نور متشکل‌ از ذراتی‌ منفصل‌ است. تا قبل‌ از اینشتین‌ اغلب‌ فیزیکدانان‌ می‌پنداشتند که‌ نور صرفاً‌ پدیده‌ای‌ موج‌گونه‌ است، ولی‌ فرضیة‌ اینشتین‌ مستلزم‌ آن‌ بود که‌ نور جریانی‌ است‌ از ذرات‌ که‌ از بسته‌های‌ مجزا و کوچک‌ انرژی‌ که‌ بعداً‌ فوتون‌ نامیده‌ شدند، تشکیل‌ شده‌ است. با استفاده‌ از این‌ ایده، او معادله‌ای‌ را برای‌ اثر فتوالکتریک‌ تنظیم‌ کرد که‌ نهایتاً‌ در سالهای‌ 1923 - 1924 تأیید و  اثبات‌ شد. (م).
.66Photon ، کوچکترین‌ واحد تشکیل‌دهندة‌ نور که‌ فاقد بار الکتریکی‌ و جرم‌ است.
.67Phase ، تابعی‌ ریاضی‌ است‌ که‌ مختص‌ معادله‌های‌ مربوط‌ به‌ حرکت‌ موج‌ است.
.68Momentum ، حاصل‌ ضرب‌ جرم‌ در سرعت‌ هر جسم‌ متحرک‌ را اندازة‌ حرکت‌ آن‌ می‌نامند.
.69Wave functions ، تابع‌ موج، تابعی‌ است‌ ریاضی‌ که‌ در نظریة‌ کوانتوم‌ برای‌ نشان‌ دادن‌ وضعیت‌ یک‌ سیستم‌ فیزیکی‌ و محاسبة‌ احتمال‌ وقوع‌ یک‌ رویداد (مثلاً‌ تابش‌ یک‌ فوتون‌ از یک‌ اتم) در زمان‌ اندازه‌گیری، به‌ کار می‌رود. (م).
.70Super position of states ، در مکانیک‌ کوانتومی، اصلی‌ وجود دارد به‌نام‌ «اصل‌ ترکیب» که‌ مطابق‌ آن، امکانهای‌ (وضعیتهای‌ محتمل) کوانتومی‌ می‌توانند با یکدیگر آمیخته‌ شوند و «ترکیبی‌ از وضعیتها» را که‌ خود وضعیتی‌ جدید است، پدید آورند. (م).
.71Probability distribution ، مفهومی‌ است‌ اساسی‌ در نظریة‌ احتمالات، به‌معنای‌ تخصیصی‌ احتمالات‌ به‌ مجموعه‌ای‌ از رویدادها که‌ به‌ یکدیگر مرتبطند. (م).
.72Probability waves ، امواجی‌ هستند که‌ احتمالِ‌ وجود یک‌ ذره‌ را (مثلاً‌ الکترون) در نقطه‌ای‌ از فضا (مثلاً‌ فضای‌ پیرامون‌ هسته) بیان‌ می‌کنند. این‌ امواج‌ در مکانیک‌ کوانتومی، دارای‌ هویتی‌ مادی‌ و متعارف‌ نیستند بلکه‌ صرفاً‌ کیفیت‌ انتشار احتمالات‌ را نشان‌ می‌دهند. (م).
.73Quantum field theory ، نظریه‌ای‌ است‌ که‌ در نتیجة‌ اِ‌عمال‌ نظریة‌ کوانتوم‌ در مورد رفتار یک‌ میدان، نظیر میدان‌ الکترومغناطیس، حاصل‌ شده‌ است. این‌ نظریه‌ نقشی‌ اساسی‌ در درک‌ نیروهای‌ بنیادی‌ حاکم‌ بر قلمرو مادون‌ اتمی‌ داشته‌ است. (م).
4. electromaghetic interactions.7
5. Subnuclear interactions.7
.76Quantum chromodymantics ، نظریه‌ای‌ نوین‌ است‌ که‌ توصیف‌ برهم‌ کنشهای‌ قوی‌ بین‌ کوارک‌ها و گلوئون‌ها (ذراتی‌ کوانتومی‌ که‌ عامل‌ پیوند مستحکم‌ کوارک‌ها بر یکدیگرند) را بر عهده‌ دارد. عنوان‌ اختصاری‌ این‌ نظریه‌ «QCD» است. (م).
7. Complementarity principle.7
8. Subject.7
9. Object.7
.80 از دیدگاه‌ کانت‌ آنچه‌ ما از جهان‌ می‌دانیم‌ آن‌ است‌ که‌ با قالبهای‌ مفهومی‌ و ذهنی‌ خود فهمیده‌ایم. ازاین‌رو، آنچه‌ می‌یابیم‌ عوارض‌ معرفتی‌ جهان‌ است‌ نه‌ خود جهان، آن‌گونه‌ که‌ هست. (م).
1. World in itself.8
2. Conceptual Molds.8
.83Primary qualities ، جان‌ لاک‌ (1632 - 1704) فیلسوف‌ انگلیسی‌ برای‌ هر شیء فیزیکی‌ دو دسته‌ کیفیات‌ مطرح‌ کرد: 1. کیفیات‌ اولیه: مانند شکل‌ معین، اندازة‌ معین‌ و .... که‌ هر شیء فیزیکی‌ از آنها برخوردار است، خواه‌ کسی‌ آنها را درک‌ کند یا نه. 2. کیفیات‌ ثانویه: نظیر طعم، رنگ، بو، و .... که‌ وجود آنها مشروط‌ به‌ حضور نیرویی‌ درک‌کننده‌ و اندامهای‌ حسی‌ است. (م).
4. Instrumentalism.8
5. Calculating.8
6. Imaginative fictions.8
7. Representations.8
8. Critical realism.8
9. Valid understanding.8
0. Phenomenalism.9
1. Ernst mach.9
2. Henry folse.9
3. Subjectivist.9
4. Mental-physical.9
5. Ontology.9
.96Mechanistic and organic models ، در مدلهای‌ مکانیستی، موجودات‌ زنده‌ بسان‌ «ماشینهای‌ پیچیده‌ای» که‌ چیزی‌ جز مجموع‌ اجزا نیستند، در نظر گرفته‌ می‌شوند و براساس‌ قوانین‌ فیزیکی‌ و شیمیایی‌ تشریح‌ پذیرند. اما در مدلهای‌ ارگانیک، آنچه‌ ارائه‌ می‌شود یک‌ کل‌ یکپارچه‌ به‌نام‌ ارگانیزم‌ است‌ که‌ دارای‌ سلسله‌ مراتبی‌ از سطوح‌ مختلف‌ نظم‌ است. این‌ کلِ‌ سازمان‌ یافته، چیزی‌ بیشتر و فراتر از مجموع‌ اجزاست‌ و صرفاً‌ با قوانین‌ فیزیکی‌ و شیمیایی‌ نمی‌توان‌ آن‌ را تشریح‌ کرد. (م).
.97Behavioristic and instropesti models ، رفتارگرایی‌ و درون‌نگری‌ دو مدل‌ و شیوه‌ در روان‌شناسی‌ است. براساس‌ درون‌نگری، حالتهای‌ درونی‌ و فرآیندهای‌ ذهنی‌ انسان، موضوع‌ اصلی‌ تحقیقات‌ روان‌شناسی‌ را تشکیل‌ می‌دهد. اما در رفتارگرایی، بررسی‌ و مشاهده‌ «رفتار» بویژه‌ از راه‌ آزمونهای‌ «محرک‌ و پاسخ» نقش‌ اصلی‌ را بر عهده‌ دارند. (م).
8. C. A. Coulson.9
9. alternative languages.9
00. analogical.1
10. inferential.1
.102Dichotomies ، یعنی‌ تقسیمهای‌ ثُنایی، که‌ محصول‌ این‌ تقسیمها، در قالب‌ قضایایی‌ که‌ در علم‌ منطق‌ به‌ قضایای‌ منفصلة‌ مانعة‌ الجمع‌ و حقیقه‌ شهرت‌ دارند، بیان‌ می‌شود. مانند این‌ قضیه: عدد یا زوج‌ است‌ یا فرد.
6. Paradoxical.5
7. Coherence.5

ارسال :امیر حسین ستوده بیدختی

نقل از فصلنامه ذهن

برگرفته از سایت : www.hupaa.com  

 
پنجشنبه 26 شهریور ماه سال 1388
هفت گنج

از «هفت گنج» یا عجایب بارگاه خسروپرویز بارها در منابع مختلف نامى به میان آمده است. «ساسانیان» اثر «کریستین سن» یکى از منابعى است که به این عجایب اشاره کرده است و از گنج گاو، دستمال نسوز، تاج یاقوت‌نشان، تخت طاقدیس، طلاى مشت افشار، گنج بادآورد و شطرنجى از یاقوت و زمرد به عنوان عجایب هفت‌گانه بارگاه پادشاه ساسانى نام برده است. فردوسى نیز در قصیده ای، از «هفت گنج» خسروپرویز نام مى برد. هندیان بودایى هم به تقلید از «هفت گنج» خسروپرویز، پادشاه ساسانى ، «هفت گوهر» را ترتیب داده بودند.

گنج گاو

کشاورز مثل هر روز، «غباز» (خیش گاو آهن) را برداشت و به سوى مزرعه حرکت کرد. به مزرعه که رسید توشه ظهر را زیر درختى گذاشت و با «غباز» به سمت راست مزرعه رفت. تا «غباز» را در زمین فرو کرد متوجه شیئى سخت شد. با دست شروع به کندن زمین کرد و ناگاه با ظرف قدیمى برخورد کرد. آن را بیرون آورد، ولى باورش نمى شد. ظرف پر از سکه بود. سکه را که نگاه کرد نام اسکندر روى آن حک شده بود. کشاورز براى نشان دادن حسن نیت خود نسبت به پادشاه خسروپرویز ظرف را نزد او برد. شاه فورا دستور داد تا مزرعه را بکنند و ظروف دیگر را از خاک بیرون بکشند. صد کوزه نقره و طلا که مهر اسکندر بر آن حک شده بود، از خاک بیرون آمد. خسرو پرویز، این گنجینه را که یکى از عجایب هفت گانه کاخش بود، گرفت و یکى از کوزه ها را به کشاورز داد. گنج را در جایى از کاخ مخفى کرد و آن را «گنج گاو»نامید.

دستمال نسوز خسرو‌پرویز
یکى دیگر از عجایب بارگاه خسروپرویز دستمال او بود. شاه بعد از هر غذا خوردن با دستمال، دست هاى خود را پاک مى کرد و چون کثیف و چرب مى شد آن را درون آتش مى انداخت تا آتش آن را تمیز کند، دستمال پاک مى شد ولى نمى سوخت. به احتمال قوى جنس این دستمال از پنبه کوهى بوده است.

تاج یاقوت‌نشان خسرو پرویز
از دیگر عجایب کاخ او تاج خسرویى بود. تاج خسرو پرویز از مقدار زیادى طلا و مروارید ساخته شده بود. یاقوت هاى به کار رفته در تاج طورى مى درخشید که به جاى چراغ در شب از آن استفاده مى کردند و یاقوت هایش همه جا را روشن مى کرد. زمردهایش چشم افعى را کور مى کرد. این تاج آنقدر سنگین بود که زنجیرهایى از طلا را از سقف آویزان کرده بودند و تاج را بر این زنجیرهاى طلا بسته بودند، طورى که تاج به هنگام نشستن شاه روى سرش قرار بگیرد و سنگینى تاج را احساس نکند.

تخت طاقدیس بارگاه خسروپرویز
یکى دیگر از عجایب بارگاه خسرو تخت طاقدیس اوست. شکل این تخت مانند طاق بود و جنسش از عاج و نرده هایش از نقره و طلا بود. سقف این تخت از زر و لاجورد بود. صور فلکی، کواکب، بروج سماوی، هفت اقلیم، صورت هاى پادشاهان، مجالس بزم و شکار، بر این سقف، حک شده بود. روى آن وسیله اى براى تعیین ساعت روز نصب شده بود. چهار یاقوت، هر یک به تناسب یکى از فصول سال دیده مى شد. بر بالاى آن وسیله اى بود که قطراتى مانند قطرات باران را فرو مى ریخت و صدایى رعدآسا به گوش مى رسید.

طلاى مشت افشار
خسروپرویز قطعه طلایى اعجاب انگیز داشت که به طلاى مشت فشار یا مشت افشار معروف بود . این قطعه طلا به اندازه مشت پادشاه و چون موم نرم بود. این قطعه زر به هر شکلى حالت مى گرفت.این قطعه طلا را از معدنى در تبت براى خسرو استخراج کرده بودندو200 مثقال وزن داشت.

گنج بادآورد
«گنج بادآورد» از عجائب دیگر دستگاه پرویز است. هنگامى که ایرانیان اسکندریه را محاصره کردند، رومیان ثروت شهر را در کشتى هائى نهادند تا به مکانى امن بفرستند، اما باد به جهت مخالف وزید و کشتى به سمت ایرانیان آمد .ثروت را به تیسفون بردند و« گنج باد آورد» نامیدند.

شطرنجى از یاقوت و زمرد
از عجایب دیگر دستگاه پادشاه ساسانی، شطرنج مخصوصى از جنس یاقوت و زمرد بود.

خسروپرویز شاید از معدود پادشاهانى باشد که از همسرش نیز در برخى از منابع تاریخى به عنوان یکى از عجایب دربار او نامبرده شده است. در تاریخ ثعالبى به جز آنچه که در بالا اشاره شد ، از زن او شیرین، قصرش تیسفون، درفش کاویانی، رامشگران دربار ساسانی، اسب خسرو به نام شبدیز و فیل سفید دربار نیز به عنوان گنج‌هاى خسرو و عجایب دربار او یاد شده و درباره برخى از آنها توضیحاتى آمده است. در تاریخ ثعالبى آمده است: «شیرین وخسرو در جوانى دلباخته یکدیگر شدند، اما وقتى خسرو به پادشاهى رسید شیرین را فراموش کرد. شیرین که بار دیگر در پى جلب عشق خسرو برآمده بود، روزى در سر راه شکار او قرار گرفت و آتش عشق فراموش شده در دل خسرو روشن شد.اودر همان لحظه او را به زنى گرفت.شیرین بعد از راهیابى به کاخ پس از چندى مریم بانوى اول زرتشتیان را مسموم کرد و خود زن اول دربار شد

اسب خسرو «شبدیز» هم از دیگر عجائب کاخ اوست که در تاریخ ثعالبى از آن نامى به‌میان آمده است .خسرو گفته بود اگر کسى خبر مرگ «شبدیز» را بدهد او را خواهد کشت .هنگامى که« شبدیز» مرد تنها «باربد» جرات کرد نغمه اى را بخواند و در آن خبر مرگ شبدیز را بدهد. او خواند: «دیگر شبدیز نمى‌خواند و نمى‌چرد.» شاه گفت:«مگر او مرده است.» وباربد گفت:« شاه چنین فرماید.»

«باربد» خود نیز از عجائب دستگاه پرویز بود .«سرکس» از خنیاگران دربار که به او حسادت مى کرد در فرصتى مناسب او را کشت. خسرو وقتى دانست باربد به دست سرکس کشته شده است دستور قتل«سرکس»را هم داد.

تخت طاقدیس . تخت خسرو پرویز را که از فریدون به وی رسیده بود طاقدیس میگفتند. گویند جمیع حالات فلکی و نجومی در آن ظاهر میشده و آن سه طبقه بوده و در هر طبقه جمعی از ارکان دولت او جابجا قرار میگرفته اند و خسرو پرویز بر آن تخت ملحقات و تصرفات کرده بود. (برهان ). طول آن تخت یکصد و هفتاد ذراع و عرض آن یکصد و بیست ذراع و مکلل بجواهر بود. (غیاث اللغات ). و در حاشیه چاپ جدید برهان که به اهتمام دکترمعین منتشر شده آمده است : هرتسفلد رساله ممتعی در باب تخت طاقدیس نوشته اشاره بقول مورخ بیزانسی کدرنوس کرده که او از یکی از کتب تئوفان (نیمه دوم قرن هشتم م .) روایت کرده است . کدرنوس گوید هرقل قیصر پس از انهزام خسرو پرویز در سال 624 وارد کاخ گنزک شد.


 
پنجشنبه 26 شهریور ماه سال 1388
8 اتاق مخفی مشهور جهان

شهریور 88 - 15:22
1- اهرام ثلاثه مصر.
شاید بتوان گفت اولین و هوشمندانه‌ترین راه‌ها و اتاق‌های مخفی را مصریان باستان طراحی کرده‌اند. اهرام ثلاثه مصر، پر از راه‌هایی است که در صورت خوش شانس بودن، به هیچ جایی ختم نمی‌شوند و در سایر موارد به اتاق‌هایی که در آنها تله‌هایی کارگذاته شده است میرسند. مصریان باستان این کار را برای محافظت از جسد مومیایی شده فرعون و وسایلی که با آن، مومیایی را دفن می‌کرده‌اند، از شر دزدان انجام میداده‌اند. ولی یکی از تفتاوت‌هایی که این نوع اتاق‌ها با دیگر اتاق‌های مخفی دارد، این نکته است که مصریان باستان، این اتاق‌ها را برای این نمی‌ساخته‌اند که دوباره به آن رجوع کنند؛ به عبارت دیگر آنها این اتاق‌ها را برای همیشه مخفی می‌کرده‌اند و راز این اتاق همراه با سازنده آن دفن می‌شد …

۲ - گودال کشیشان.
در انگلستان، هنگام حکومت الیزابت اول، انجام مراسم مذهبی کاتولیک ها، مجازات‌های بسیار سنگینی داشت. در این زمان، گروهی از کشیشان، برای انجام این اعمال مذهبی، دست به ساخت اتاق‌های زیرزمینی ای کردند که بعد‌ها به priest holes معروف شد. این محل بسیار ساده و مناسب برای عبادات یک کشیش کاتولیک طراحی شده بود و راه‌هایی برای فرار کشیش در مواقع خطر و هجوم پیش بینی شده بود. کشیش‌ها در این محل مطالعات و تحقیقاتشان را هم انجام می‌دادند که گاهی این مطالعات به هفته‌ها کشیده می‌شد و کشیشان مجبور بودند گرسنگی و کمبود هوا را در طول این مدت تحمل کنند.


۳ - راه‌های مخفی King Charles II.
حتی در زمان‌های قبل از آزار و اذیت کاتولیک‌ها در انگلیس، ساخت اتاق‌ها و راه‌های مخفی برای مخفی کردن یا مخفی شدن از شر افراد مهاجم، انجام می‌شده است. درزمان شاه چارلزدوم و در طی جنگ‌های داخلی انگلستان، تعداد زیادی از این اتاق‌ها و راه‌ها ساخته شد که حتی امروزه هم بسیاری از آنها ناشناخته است و گهگاه به صورت اتفاقی در خانه‌های باستانی انگلیس یافت می‌شود.


۴ - Murder Castle.
شاید مخوف‌ترین اتاق‌ها و راه‌های مخفی، مربوط به اولین قاتل سریالی آمریکا، H.H. Holmes باشد. در اواخر سال ۱۸۰۰، یک ساختمان عظیم در شیکاگو بنا کرد ه پول ساخت آن را از کلاهبرداری ای که از شرکت بیمه کرده بود و همجنین از قتل‌های گاه و بیگاهش به دست آورده بودد. طبقه آخر این ساختمان ۳ طبقه، مملو از عناصر عجیب معماری است. راه پله‌های مخفی، در‌هایی که تنها از بیرون باز می‌شدند، و در‌های مخفی ای که در اتاق‌ها وجود داشت و Holmes میتوانست از آنها وارد اتاق قربانیان خود شود. تا مدت ها، Holmes به کسی اجازه شروع ساخت این بنا را نمی‌داد، زیرا قصد داشت تا فقط خودش از اسرار این خانه مطلع باشد. بسیاری عقیده دارند Holmes، تا وقتی که راز خانه اش بر ملا شود، صدها نفر را در این خانه به قتل رسانده. جسد قربانیان به اتاقی مخفی برده میشده که در آن با استفاده از یک کوره، بقایای قربانی از بین می‌رفته، بدون اینکه اطرافین متوجه دود ناشی از این احتراق شوند. این خانه در سال ۱۸۹۵ سوزانده شد و هم اکنون به جای آن ساختمان پست قرار دارد.

5 - قدغن شدن الکل و …، آمریکا:
در زمان ممنوعیت استفاده از الکل در اوایل قرن بیستم در آمریکا، تمامی کاباره‌ها ( و به طبع آن، قمارخانه‌ها و فاحشه خانه‌ها ) به زیر زمین انتقال پیدا کرد! این مکان‌ها که در سرتاسر آمریکا به وجود آمده بود، خود الکل را برای مشتریانش تهیه نمی‌کرد، بلکه تنها به عنوان محلی بود که مشتریان در آن جا به نوشیدن می‌پرداختند و بعد از آن به سراغ کار‌های دیگری می‌رفتند … بعضی از طرح‌هایی که برای این گونه محل‌ها داده شده بسیار خلاقانه و هوشمندانه بوده، به طوری که بسیاری از این کاباره‌ها و قمارخانه‌ها و فاحشه خانه ها، به طور خیلی واضح در محله‌های تجاری قرار دارند، بدون آنکه کسی اندکی شک به آنها ببرد. ورودی آنها از دیوار‌های ساده و خالی، به همراه راه پله‌هایی بسیار ساده و بتنی و یا صندوق چه‌هایی خالی و به ظاهر بدون استفاده تشکیل میشده.

۶ -اتاق‌های مخفی دوران هولوکاست:
اتاق‌های مخفی زیادی در دوران هولوکاست، توسط افرادی شجاع ساخته شد که توانست جان افراد بیشماری را در آن دوران نجات بدهد. یکی از این خانواده‌های شجاع که دست به این کار زد، خانواده ten Boom family، در هلند بود. این خانواده در هلند، صاحب یک مغازه ساعت فروشی بود و در بالای این مغازه، اتاق‌های مسکونی آنها وجود داشت. وقتی که کوچکترین عضو این خانواده چهار نفره، Corrie ten Boom، درگیر منازعات آن زمان در سال ۱۹۴۰ شد، معماری برای آن یک اتاق مخفی در آن خانه درست کرد که تا چهار سال بعد، که خانه مورد هجوم نیروهای پلیس قرار گرفت، نه تنها جان او، که جان صدها یهودی تحت تعقیب را نجات داد. این خانه اکنون تبدیل به موزه شده است.

۷ -اتاق‌های مخفی قلعه coltids، جنگ جهانی دوم:
برای کسانی که زندانی می‌شوند، فکر کردن اصلن کار سخت و پیچیده‌ای نیست، زیرا شما به‌اندازه کافی وقت برای این کار دارید. این تفکرات گاهی اوقات باعث به وجود آمدن شاهکار‌هایی می‌شود که نمونه‌ای از آن را در معماری هم می‌توان دید! راه‌ها و نقشه‌هایی که توسط زندانیان برای فرار از زندان طرح می‌شود. در زمان جنگ جهانی دوم، صد‌ها نقشه فرار توسط سربازان فرانسوی و انگلیسی زندانی در قلعه coltids در آلمان کشیده شد. آنها برای مخفی ماندن نقشه‌های خود، تنها با استفاده از ستون‌های چوبی و گل،اتاق‌های مخفی ای در آن قلعه درست کردند که بدون دانستن محل آنها، یافتنشان در قلعه تقریبا” غیر ممکن بود. در یکی از این اتاق ها، یک هواپیمای بی موتور، با زحمت زیادی سر هم شده بود و در اتاقی دیگر، یک ایستگاه رادیویی برای ارتباط با بیرون برپا شده بود. ولی در نهایت، قبل از اینکه زندانیان بتوانند با آن هواپیمای بی موتور از آن قلعه فرار کنند، جنگ پایان یافته بود …

8 -یتیم خانه، نرماندی:
در اوایل سال ۲۰۰۸، در سواحل نرماندی، در داخل یک یتیم خانه قدیمی، اتاق‌های زیادی در طبقه هم کف ساختمان پیدا شد که در طی سال‌های ۱۹۶۰ تا اواخر ۱۹۸۰، برای شکنجه و احتمالا” تنبیه کودکان به کار میرفته است. گود برداری‌هایی که منجر به کشف این اتاق‌ها شد، بسیاری از این اتاق که در بسیاری از آنها اجساد کودکان و نوجوانان قرار داشت را خراب کرد.


 
پنجشنبه 14 خرداد ماه سال 1388
چه گوارا به روایت سودربرگ

نگاهی به فیلم «چه» ساختهٔ استیون سودربرگ

استیون سودربرگسال‌ها پس از مرگ «ارنستو چه گوارا »، در زمانی که هنوز پوسترهای چه گوارا فروش می‌رود و چهرهٔ کاریزماتیک این چریک مارکسیست انقلابی بر روی تی‌شرت‌های جوانانه چاپ می‌شود، می‌توان پیش‌بینی کرد که ساخت فیلمی بر اساس زندگی او بسیار قابل توجه خواهد بود. حتی اگر نام‌های مشهوری چون «استیون سودربرگ» و «بنیتیو دل تورو» در این پروژه دست‌اندرکار نبودند؛ بازهم تنها نام چه گوارا کافی بود تا این فیلم زیر ذره بین سینمادوستان قرار بگیرد. «فیدل کاسترو» و «رائول کاسترو» هم از جمله رهبران و مردان تاریخی  هستند که در فیلم تصویر شده‌اند، کسانی که علاقه‌مندان سیاست بین‌الملل هر روز خبری درباره‌شان می‌خوانند. درامِ زندگی‌نامه‌ای استیون سودربرگ دربارهٔ ارنستو چه‌گوارا برای اولین بار در جشنوارهٔ کن به نمایش درآمد. این فیلم که بخش دوم از یک سه‌گانه است، به همراه قسمت اول با نام «آرژانتین» (دربارهٔ انقلاب کوبا) به صورت یک فیلم چهارساعته در کن نمایش داده شد و منتقدان و داوران آن را تحسین کردند. دل تورو جایزه بهترین بازیگر مرد را برای بازی در هر دو فیلم از کن برد و سودربرگ هم نامزد نخل طلا شد. دل تورو جایزه‌اش را به خود چه گوارا و همچنین سودربرگ تقدیم کرد و در هنگام دریافت جایزه‌اش گفت سودربرگ کسی بود که همهٔ ما را به سمت این فیلم هل داد. گفتنی است که دل تورو یکی از تهیه‌کنندگان فیلم هم هست. فیلم در جشنواره‌های معتبر دیگری هم به عنوان فیلمی که حتماً باید دید شناخته شد؛ از جمله در چهل و ششمین جشنوارهٔ فیلم نیویورک و سی و سومین جشنوارهٔ تورنتو.
 
فیلم مقطع زمانی تلاش چه گوارا برای ایجاد انقلابی در بولیوی تا مرگ حماسی او را پوشش می‌دهد. فیلمنامه به طور مشترک به قلم «پیتر بوچمان»، «بن وان درمین» و خود سودربرگ نوشته شده است.  سودربرگ در گفت‌وگویی با سی. ان. ان عناصر زندگی نامه‌ای چه گوارا را برای ساخت فیلم عالی توصیف می‌کند. او می‌گوید چه گوارا یکی از شگفت‌انگیزترین زندگی های قرن بیستم را داشته است. در هنگام تحقیق برای هر دو فیلم، سودبرگ فیلم مستندی ساخت از مصاحبه با برخی از افرادی  که در کنار چه در کوبا و بولیوی جنگیده بودند. در اصل فقط یک فیلمنامهٔ یکپارچه وجود داشت اما سودربرگ فهمید که فیلم را باید به دو قسمت تقسیم کند. منبع اصلی اقتباس فیلمنامه کتاب خاطرات چه از دوران انقلاب کوبا و اقامت او در بولیوی بود. در کنار این، سودبرگ به مصاحبه‌هایی تکیه کرد که با کسانی انجام شده بود که در هر دو دورهٔ زندگی چه او را می‌شناختند. بعد از آن هر کتابی که موجود بود و به کوبا و یا بولیوی مربوط می‌شد خواند.

هر دو فیلم با بودجهٔ متوسطی ساخته شده‌اند؛ چیزی در حدود 61 میلیون دلار برای هر دو فیلم. جالب اینجاست که  فیلم‌ها بدون سرمایه‌گذاری امریکایی یا قرارداد پخشی با  شرکت‌های امریکایی به سرانجام رسیده‌اند. وایلد بانچ کمپانی تولید و پخش فرانسوی است که 75 درصد بودجه فیلم را عهده دارد شده است. سودربرگ فیلمبرداری هر دو فیلم را به صورت پشت سر هم در یک دورهٔ زمانی 90 روزه انجام داده است. فیلمبرداری در ماه می 2007 در پورتوریکو آغاز شد و بیشتر دیالوگ‌های فیلم هم به زبان اسپانیایی گرفته شد. استیون سودربرگ مثل بیشتر فیلم‌هایش، فیلمبرداری این کار را هم خودش انجام داد. موسیقی فیلم را «آلبرتو ایگلسیاس» ساخت و فیلم با زمان نهایی 131 دقیقه روی پرده آمد.

واکنش‌های اولیهٔ منتقدان درهم و برهم بود. در عین حال به نوشتهٔ شاهدان عینی کم نبودند منتقدانی که با چهره‌هایی برافروخته از سالن نمایش فیلم در جشنوارهٔ کن بیرون آمدند. «تاد مک کارتی» به فرم کنونی فیلم اشکالاتی وارد می‌داند و در سایت ورایتی می‌نویسد «به عنوان فیلمی تجربی سنگ بزرگی است، چرا که باید هم استانداردهای هنری را کسب کند و هم تجاری را. زمان زیاد و طاقت‌فرسای فیلم هم مقایسه‌ای ناگزیر به وجود می‌آورد میان این فیلم و دیگر فیلم‌های بلند حماسی تاریخی مثل لورنس عربستان یا سرخ‌ها. متأسفانه، فیلم چه حماسی نیست، فقط زیادی طولانی است.»

 
پیتر برادشاو در نقدی که در گاردین منتشر شده می‌نویسد: «شاید باید این فیلم را به مثابه شاهکار معیوب این کارگردان محسوب کنیم: فیلم شیفتهٔ شخصیت اصلی‌اش است اما از نظر ساختاری از هم گسیخته است. قسمت دوم فیلم به وضوح روان‌تر و محکم‌تر از قسمت اول (آرژانتین) است اما در عین حال به طرز ناامیدکننده‌ای محتاط و محافظه‌کار است و هیچ تمایلی ندارد که به دنیای درونی چه گوارا نزدیک شود»

اما ریچارد کورلیس منتقد مشهور مجله تایم برخلاف بیشتر منتقدان که از بازی دل تورو تعریف کردند، با تصویری که دل تورو از چه گوارا نشان می دهد مشکل دارد. کورلیس می نویسد:«دل تورو که اغلب در سبک بازی‌اش از اوج شروع می‌کند و بلندپروازی می‌کند، درست مثل یک چترباز که از بالای آسمان‌خراشی می‌پرد، اینجا در این فیلم گنگ است، الهامات احساسی کمی از خود نشان می‌دهد و به نظر می‌رسد اینجا متین و  موقر شده. چه گوارا در این فیلم به جای آنکه با مهارت‌های مبارزاتی دشوار و هوش‌ربایش تعریف شود با نفس‌تنگی‌اش نشان داده می‌شود.»

سودربرگ در مصاحبه‌اش با سی. ان. ان به انتقادات پاسخ می‌دهد. او می‌گوید که فیلمی خلاف عرف فیلمسازی ساخته است:«به نظر من خنده‌دار است که بیشتر چیزهایی که دربارهٔ فیلم‌ها می‌نویسند این است که چقدر قراردادی هستند و آن‌وقت وقتی فیلمی قراردادی نیست عده‌ای از منتقدان ناراحت می‌شوند. نکتهٔ اصلی دربارهٔ فیلم این است که ما سعی کردیم این حس را به شما بدهیم که دور وبر این آدم (چه) بودن چطور چیزی است» البته سودربرگ بعد از جشنوارهٔ کن تغییراتی در فیلم اعمال می کند از جمله اینکه صحنه دست دادن چه گورا و فیدل کاسترو را به فیلم اضافه می‌کند.

مانولا دارگیس پس از دیدن فیلم در جشنوراهٔ نیویورک در روزنامهٔ نیویورک تایمز نقدی می‌نویسد که بسیار قابل توجه است. او می نویسد: «در خلال فیلم، آقای سودربرگ، زیبایی وحشی مناظرش را با تصویر قهرمانانهٔ چه مخلوط می‌کند. چه می‌جنگد، متفکرانه و با شتاب می‌خواند و می‌نویسد، و از دهقانان و سربازان پرستاری می‌کند.» به باور این منتقد چه می‌برد و می‌بازد اما همچنان در یک چیز ثابت باقی می‌ماند و آن روند رهبری کاریزماتیک بودن است. چه در مأموریت‌های غیر ممکن و لذت کار کردن و فرماندهی ثابت باقی مانده است. منتقد نیویورک تایمز همچنین اشاره می‌کند که سودربرگ زیرکانه از نمایش جنبه‌های منفی شخصیت چه گوارا طفره رفته است. از جمله افزایش اعمال خشونت در او و جنگ‌های بی‌پایانش. او معتقد است بدون شک چریک فیلمی سیاسی است حتی اگر در خلال نمایش سیاست عملی بر ماجراهای رومانتیک تأکید کند؛ چرا که این فیلم هم مانند تمام فیلم‌ها، برای فروش کردن و پول درآوردن ساخته شده است.

اما از منتقدانی که نظر مثبتی راجع به فیلم داشته‌اند می‌شود به اندرو او هیر از مجلهٔ سالون اشاره کرد. او می‌نویسد:« چیزی که سودربرگ موفق به ساخت آن شده فرایندی باشکوه از زایش و مرگ است. سودربرگ کسی است که توانسته اثر پیچیده‌ای بسازد که جان مک کین، باراک اوباما و رائول کاسترو هنوز گرفتارش هستند. به اندازهٔ  کافی وقت داریم تا دربارهٔ مفاهیم سیاسی فیلم و کمبودهای آن صحبت کنیم، وقت داریم تا به بازخوانی حوادث تاریخی که سودربرگ حذف کرده است بپردازیم یا به این یا آن خطای ایدئولوژیک اشاره کنیم. سودربرگ چیزی ساخته است که مردم همهٔ دنیا دوست دارند آن را تماشا کنند و مشتاق هستند که درباره‌اش حرف بزنند، چیزی که به طرز عجیبی لازم و ضروری به نظر می‌آید، چیزی درهم و برهم و تمام نشده و سرگرم کننده.»

راجر ایبرت هم فیلم را جزو فهرست بهترین فیلم‌های سال 2008 خودش قرار داده است. اما جیمز روچی منتقد مجله سینماتیکال پا را یک قدم از راجر ایبرت جلوتر می گذارد و فیلم چه را بهترین فلم سال 2008 می‌خواند.

به نظر می‌رسد فیلم در رده بندی کاربران سایت IMDb آن‌طور که انتظار می‌رفته تقدیر نشده است. رأی دهندگان این سایت از 10 امتیاز 6/9 را به فیلم داده‌اند که می‌توان گفت برای این فیلم رقم خوبی نیست. 

 

www.firooze.com


 
چهارشنبه 6 خرداد ماه سال 1388
changeling

شناسنامه ی فیلم :

-
نام فیلم : کودک بَدَلی (Changeling)                  کارگردان : کلینت ایستوود
-
نویسنده : جی. مایکل استرازینسکی               ژانر : بیوگرافی/پلیسی/درام/رازآلود 
-
تهیه کننده : ران هاوارد ، برایان گریزر ، رابرت لورنز ، کلینت ایستوود 
-
بازیگران : آنجلینا جولی ، اِمی رایان ، جان مالکوویچ ،‌ گتلین گریفیت
-
تاریخ اکران : ۳1 اُکتبر  ۲۰۰۸                            درجه بندی : درجه R
-
فروش فیلم در آمریکا : تکمیل می شود          لوکیشن : لوس آنجلس 
-
زمان : ۲ ساعت و ۲1 دقیقه                               محصول : آمریکا
-
توزیع کننده : یونیورسال پیکچرز                          استودیو : یونیورسال پیکچرز
-
خلاصه ی داستان فیلم :
-
بر اساس اتفاقات واقعی که در دهه ۲۰ در لوس آنجلس رخ داد ؛‌ کریستین کالینز (آنجلینا جولی) پس از دعاهای بسیار که برای آزادی پسر ربوده شده اش می کند ، سرانجام این دعاهای او مستجاب می شود و پسر خردسال او به آغوش خانواده باز می گردد ، اما در اینجا او شک می کند که پسر آزاد شده ، پسر او نیست !! . . .
-
امتیاز منتقدان به این فیلم :
-
امتیاز میانگین : درجه ی « B »                                       بوستون گلوب : درجه ی « C »
-
شیکاگو تریبون : درجه ی « B »                                     نیویورک تایمز : درجه ی « +C »
-
یو.اس.آ تودی : درجه ی « -B »                                      نیویورک پست : درجه ی « -A » 
 


 
جمعه 25 اردیبهشت ماه سال 1388
یوزارسیف؛ وامدار سینوهه


مقایسه‌ای تطبیقی داشته باشیم بین سریال «یوسف پیامبر» و متون تاریخی موجود.
شاید اگر در تیتراژ ابتدایی سریال جمله‌ای مثلاً به این مضمون: «یوسف پیامبر به روایت فرج الله سلحشور» ذکر می‌شد دیگر این همه بگیر و ببند لازم نبود. آن موقع تنها در خصوص زاویه دید یک کارگردان به داستانی واقعی بحث می‌کردیم و این همه سوهان به تاریخ نمی‌کشیدیم. شاید.


جمعه گذشته شاهد پخش آخرین قسمت از سریال تاریخی - مذهبی «یوسف پیامبر» از تلویزیون بودیم. سریالی که در زمان پخش حرف و حدیث‌های فراوانی را به دنبال داشت و با به روی آنتن رفتن هر قسمتش ماجرایی تازه به حاشیه‌های پیرامونش اضافه می‌شد. در اینجا قصد نداریم به کم و کاست‌های فنی و تکنولوژیکی سریال بپردازیم و مثلاً آن را با «ده فرمان» مقایسه کنیم و سیسیل بی‌دومیل را بر سر فرج‌الله سلحشور بکوبیم و بنالیم که آن 53 سال پیش چنان کرد و تو امروز حتی مطلعی از آن نشان‌مان ندادی. قصد مچ‌گیری هم نداریم چه آن که گاف‌گیران در این مدت که از پخش سریال گذشت کردند هر آنچه باید می‌کردند. نقد سریال هم که اصولاً جایش اینجا نیست و مجال دیگری می‌طلبد. در این فرصت که اندکی از اتمام پخش سریال نمی‌گذرد و حافظه‌ها گرد فراموشی به خود نگرفته‌اند بیراه ندیدیم مقایسه‌ای تطبیقی داشته باشیم بین سریال فوق و متون تاریخی موجود که به گفته کارگردان محترم سریال محکم‌ترین و متقن‌ترین‌شان منبع اقتباس داستانی شدند که در قرآن کریم از آن به احسن‌القصص یاد شده است.

 مسئله‌ای به نام تاریخنیازی به ثابت کردن این حقیقت نیست که تاریخ پیامبران نیز همچون دیگر تواریخ در گذر زمان از گزند تغییر و تحریف در امان نمانده و تاریخ‌نویسان مغرض و اگر بدبین نباشیم داستان‌سرا، در مواردی آنچه خود خواسته‌اند یا مطلوب قدرت قاهر زمانه بوده نگاشته‌اند. در این هنگامه استناد به کتب آسمانی به عنوان بهترین مراجع و منابع دست‌یابی به حقیقت یکی از گزینه‌های پیش رو می‌تواند باشد اما با توجه به آموزه‌های دین اسلام و اعتقادی که دیگر کتب آسمانی را آسیب‌دیده زخم تحریف بیان می‌دارد تنها و تنها منبع موثق در این میان برای ما قرآن است و بس. روند خطی و کلی داستان مجموعه «یوسف پیامبر» بی‌شک همانی است که در قرآن آمده. یوسف عزیز پدر بود و همین موجب حسدورزی برادران شد. یوسف به چاه افتاد، به بردگی رفت و در آخر عزیز مصر شد و عزت یافت. تا به اینجا مشکلی با داستان نداریم که هر چه هست نص قرآن است. در واقع مناقشه از خُرده داستان‌ها و ماجراهایی که چون نخ تسبیح این واقعیات تاریخ کهن را به هم پیوند می‌دهند شروع می‌شود و این سؤال که اصولاً چقدر حق داریم در هنگام تصویر کردن تاریخ از خودمان داستان‌سرایی کنیم. در این سریال دو شخصیت محوری داریم که نام هر دوی آن‌ها در قرآن ذکر شده است؛ یوسف و زلیخا همسر عزیز مصر. اما دیگر شخصیت‌های حاضر در داستان کمی جای تأمل دارند. شخصیت‌هایی که واقعی هستند و حوادثی را رقم می‌زنند که نص تاریخ است اما در اصل هیچ ربطی به داستان یوسف نبی که در قرآن ذکر آن رفته است ندارند و در عالم واقع با هیچ چسب و سریشی به هم نمی‌چسبند و حیرتاً که فرج‌الله سلحشور این کار را کرده است به سادگی.

سینوهه و یوسفشخصیت‌های تاریخ‌ساز حاضر در این سریال را مرور می‌کنیم اما قبل از آن باید اشاره‌ای داشته باشیم به این موضوع که به عقیده بعضی تاریخ‌نویسان و ایضاً بسیاری از کتابخوانان و دوستداران تاریخ کهن منبع اصلی سلحشور در پیش بردن خرده داستان‌های سریالش کتاب «سینوهه پزشک مخصوص فرعون» نوشته «میکا والتاری» نویسنده فنلاندی بوده است. این ادعا یا ثابت می‌شود و یا نمی‌شود پس بهترین کار برای یافتن حقیقت مقایسه کتاب و سریال است. ورود یوسف به شهر تبس مصادف است با سیادت فرعون «آمن هوتب سوم» بر سرزمین مصر. از این فرعون در کتاب والتاری هم یاد شده است. آمن‌هوتب همان طور که در سریال هم به آن اشاره شده است از قدرت کاهنان معبد آمون در هراس بود اما تا هنگامی که زنده بود علیه آن‌ها دست به عملی نزد تا این نوبت به زمامداری «آمن‌هوتب چهارم» رسید. این فرعون جوان بر خلاف پدر بیرق مخالفت با کاهنان را بر افراشت و با برائت جستن از آمون، خدای مصریان خود را مؤمن به پرستش آتون خدای جدید که مظهر آن را خورشید می‌دانست نشان داد و نامش را از آمن‌هوتب به «آخناتون» تغییر داد تا واپسین رشته‌های میان خود و آمون پرستان را پاره کند. این خدای جدید، مصریان را به جان هم انداخت و آتون‌پرستان و آمون‌پرستان حسابی از خجالت هم درآمدند البته کمی خشن‌تر و خونین‌تر از آنچه جناب سلحشور در سریال به تصویر کشید. به این واقعه در کتاب سینوهه، فصل سی‌ام با سرفصل «کشتار در تبس» پرداخته شده است. آخناتون در کتاب والتاری فرعونی شورشی ترسیم شده است که رسم و رسوم نیاکان خود را به دور می‌ریزد و با معرفی خدای جدیدی به اسم «آتون» فاجعه‌ای انسانی را رقم می‌زند. در سریال «یوسف پیامبر» اولین گرایش‌های دگراندیشانه آخناتون در زمان بیماری پدرش هویدا می‌شود آنجا که آمون را ناتوان از درمان پدر بیمارش می‌خواند و عجبا که این حکایت عیناً در کتاب نویسنده فنلاندی ذکر شده است، در فصل ششم کتاب سینوهه با سرفصل «رفتیم تا سر فرعون را بشکافیم». یکی دیگر از شخصیت‌های سریال «هورم هب» فرمانده سپاهیان مصر است که در سرکوب آمون پرستان و کاهنان نقش عمده‌ای را ایفا می‌کند و لازم به تأکید مؤکد نیست که این شخصیت هم در کتاب زنده و حاضر است. در فصل هفتم با سر فصل «ولیعهد مصر و صرع او» برای اولین بار با هورم هب آشنا می‌شویم و در فصل سی‌ام او فرماندهی سرکوب کاهنان معبد آمون را بر عهده دارد که در سریال هم به تصویر کشیده شد. از دیگر شخصیت‌ها که در کتاب و سریال با نام و نشان مشترک حضور دارند به دلیل ضیق مجال می‌گذریم. شخصیت‌هایی چون نفرتی‌تی همسر فرعون مصر یا حتی خود سینوهه که چند قسمتی با همان عنوان پزشک مخصوص فرعون در سریال حضور دارد و ناگهان ناپدید می‌شود به دلیل صحت مزاج ابدی ساکنان کاخ فرعون لابد.

تاریخ یا افسانهو حالا رسیدیم به اصل مطلب؛ کتاب والتاری در اصل 60 صفحه بیشتر نیست و سینوهه‌ای که ایرانیان خواندند به مدد ذهن خلاق و داستان‌پرداز مترجم اثر یعنی مرحوم ذبیح‌الله منصوری به کتابی دو جلدی و 989 صفحه‌ای تبدیل شده است. این به چه معناست؟ یعنی اگر کتاب والتاری را که به گفته خودش از پاپیروس‌های هیروگلیف‌نشان ترجمه شده است و ظاهراً هیچ کس جز خودش یارای تأیید صحت و سقم آن را ندارد سندی متقن در نظر بگیریم، ترجمه آن به فارسی 929 صفحه داستان اضافه دارد. مرحوم ذبیح الله منصوری و قلم شیوایش شهره دهرند اما هیچ کس ترجمه‌های آن مرحوم را که تاریخ و افسانه را توأمان با هم داشت تاریخ صرف نخوانده و نمی‌خواند. اما عجبا که در سریال سلحشور وقایع کتاب سینوهه پزشک مخصوص فرعون با داستان قرآنی یوسف نبی ممزوج می‌شود و ملغمه‌ای می‌سازد که دیگر حتی نمی‌شود گفت یوسف وارد داستان سینوهه شده است یا سینوهه وارد داستان یوسف.

 شکاف 300 سالهسلحشور با وارد کردن شخصیت‌های کتاب والتاری یا درست‌تر بگوییم داستان منصوری به داستان یوسف خرده داستان‌های سریالش را تأمین کرد تا سریال 45 قسمتی‌اش بی‌ماجرا نماند اما شاید خبر نداشت که با این کار دست به اعجازی زده است که هیچ پیامبری تا پیش از او یارا و اجازه انجامش را نداشته است و آن پر کردن شکافی تاریخی به فراخنای 300 سال است. با مراجعه به کتب تاریخی و اگر مشخصا بخواهیم نام ببریم جلد اول مجموعه 14 جلدی تاریخ تمدن ویل‌دورانت سلطنت آمن‌هوتب چهارم (آخناتون) به 1380 قبل از میلاد مسیح باز می‌گردد در حالی یوسف فرزند یازدهم یعقوب پیامبر حدود 1600 سال قبل از میلاد مسیح می‌زیسته است. حضرت یوسف به مقام عزیزی مصر رسیداما نه در زمان آخناتون؛ در حدود 1674 قبل از میلاد سیزده سال بعد از مرگ یکی از مقتدرترین فراعنه مصر یعنی آمن‌محت سوم (با آمن‌هوتب‌ها که مربوط به دوره جدید بودند اشتباه نشود) قبایل بیابانگرد آسیای صغیر به مصر حمله کرده و حکومت را در دست می‌گیرند. این حاکمان بیگانه که بیش از دو قرن بر سرزمین مصر حکومت داشتند در تاریخ «هیکسوس‌ها» یا حکومت چوپانان خوانده شده‌اند. به نوشته عهد عتیق حضرت یوسف در زمان یکی از همین پادشاهان چوپان به درباره بوتیفار عزیز مصر رسیدو بعد از آن توانست عزیز مصر شود.

شاید اگر در تیتراژ ابتدایی سریال جمله‌ای مثلاً به این مضمون: «یوسف پیامبر به روایت فرج الله سلحشور» ذکر می‌شد دیگر این همه بگیر و ببند لازم نبود. آن موقع تنها در خصوص زاویه دید یک کارگردان به داستانی واقعی بحث می‌کردیم و این همه سوهان به تاریخ نمی‌کشیدیم. شاید. 

 

نویسنده : علی اناری    منبع : خبرآنلاین 

 

برگرفته از سایت : www.havadar.ir


 
جمعه 25 اردیبهشت ماه سال 1388
برگزیده افکار برتراند راسل

تهیه کننده: قاسم حمزوی

1- شهرت پرستی انگیزه ای با قدرت شگرف درون انسان است و مرا نگاه کن از خواسته های اساسی قلب هر انسان است و خودنمایی عقده ای است که در وجود تمام انسانها بخصوص هنرمندان وجوددارد.

2- در حکومتهای هرج و مرج دمکراسی به جای آنکه برای جوامع ایده آلی اثبات کنند و در به ثمر رساندن آن ایده آل بکوشند، تمایلات و عقاید پوچ مردم را در نظرگرفته و به نام آزادی در قانونی ساختن آن تمایلات کسب محبوبیت می کنند.

3- طبیعت بشر از زمان انسان های نخستین  تا عصر مدرن قرن بیستم خیلی کم تغییر کرده است. حتی تحصیل کرده های قرن بیستم هم اداب و رسوم و اعتقادات و منش انسانهای نخستین را دارند (مانند شرکت در مراسم جشن عروسی که در آن زمان برای باروری زمین و افزایش محصولات استفاده می شد ).

4- انگیزه های اساسی  و مهم در هر انسانی عبارت هستند از نفع پرستی – خودخواهی – رقابت (تنازع بقا جانوران ) – شهوت پرستی و عشق به پست و مقام و قدرت

5- در حکومت دمکراسی رهبر سیاسی می تواند مردم را چنان به زیر سلطه  فکری و جسمی خود دراوردکه معتقد شوند. 5=2×2 خواهند شد.

6- ما آنهایی را که دشمنانمان را می کوبند دوست داریم.

7- هر کسی امیدوار است روزی جنگ به کلی  از میان برداشته شود باید به فکر این مساله باشد که در آن صورت چگونه غرایزی که ما از نسلهای طولانی اجداد وحشی خود به ارث برده ایم به صورت بی ضرری ارضا کنیم.

8- بشر فقط به خاطرمنافع شخصی خود و تنها نبودن اجتماعی شده است.

9- تقوا به ما می گوید شما نباید هم نوع خودرا بکشید اما با کمی تبلیغات دروغین می توان این نفرت را متوجه یک کشور خارجی و حتی همه دنیا نمود و در مقابل انگیزه های جنایت کارانه را به قهرمانی میهن پرستانه تبدیل کرد.

10- ما انسان را اشرف مخلوقات می دانیم،انسانی که از اعقابش با چنگیزها روبه رو بودیم – نرون را با چشم دیدیم و از عنایت وجودی هیتلر و موسولیتی برخودار گشتیم. وه که چه انسانهای بزرگی !

11- من به خوشحالی فرد فرد افراد معتقد نیستم و درصدد آنم که شاید شادی و سرور نوع بشر را باعث شوم.

12- ترس مبنای همه چیز ماست. علم و دانش می تواند ما را یاری کند تا از این ترس جبونی که نژاد بشر نسلهای متوالی بدان مبتلا بوده رهایی یابد. 13- فهم عالم اخلاق در روزگار ما از حد شعور متوسط هم پایین تر است.

14 – متقاعد کردن مردم – حتی بیشتر آنهایی که هر کس قبول دارد در حقیقت نوعی اعمال زور و اجبار است.

15- آموزش و پرورش در بیشتر حکومت ها (به خصوص دمکراسی) طوری است که فارغ التحصیلان اختیار تفکر را از دست می دهند و قادر به انجام هیچ عمل یا فکری مخالف که در مدرسه به آنان تلقین شده نیستند.

16- ترس از بدبختی موجب آن می شودکه مردم بیشتر موجبات بدبختی خود را فراهم  آورند.

17- برای آموختن قضاوت پا در هوا بهترین راه فلسفه است.

18- علم عالی ترین روشنایی است که در مغز انسان می درخشد. یکی از نیروهای متحد کننده افکار صداقت علمی است که از تعصبات کاسته و و بر ظرفیت تمایل و تفاهم متقابل انسانها می افزاید. 

19- اگر جنگ جهانی سوم روی دهد ممکن است نژاد بشر را منقرض کند.

20- امروز ضروری است که مردمان اختلافات سیاسی خود را از راهی غیر از جنگ حل کنند.

21- هیچ حدی بر مهملات پوچی  که به وسیله دولت می توانندجزء اعتقادات  عمومی در آیند نیست به من حقوق کافی بدهید. می توانم در مدت سی سال کاری کنم که مردم باور کنند.

6=2×2 می شود . 

22- این که سرما باعث جوش آمدن آب می شود از حقایق روز یکشنبه است.

23- مردان سیاست – شاعران – هنرمندان و نوازندگان بیشتر از تمام مردم خودخواه هستندو دوست دارند درباره آنها صحبت شود.

24- سیاست مقدار زیادی تحت تاثیر سخنان بی لطفی است که عاری از حقیقت و همگی دروغند. 

25- خواسته های غیرمنطقی مردم بوسیله شارلاتان ها بهتر ارضاء می شود.

26- اگر قرار باشدمغرب زمین در زمینه ادعای برتری داشته باشد،آن ارزشهای اخلاقی نخواهد بود بلکه در علم و تکنیک های علمی است .

27- در بعضی از ادیان کسانی که باعقیده آنان موافق نیستند فرزندان شیطان می خوانند  و بدین ترتیب مکانیسم قدیمی دشمنی با افرادی که خارج از قبیله ما هستند،باز گشته است. 

28- زندگی بشر بسیار تحت تاثیر جنگ وآدم کشی است  و در بیشتر ملتها چیزی که در آنها می شود دید مجسمه سوار بر اسب مردانی است که به خاطر مهارتشان در آدم کشی مورد احترام اند. 

29- هر کشوری ادعا می کند نیروهای مسلح آن به خاطر امنیت وتهاجم ملت های دیگر به آنها است. 

اما همین افراد معتقدند وجود ارتش بیگانه به خاطرتهاجم به کشور آنهاست. 

30- رهبرای سیاسی کشورهایی که جنگ راه می اندازند بایستی روزی حداقل  دو ساعت آنها را محکوم  به مشت زنی – کشتی کج- مسابقات اتومبیل رانی و شکار کرد تا هیجان و شور آنها را خاموش کرد . 

31- آن چه دنیا بدان نیازمند است عشق و دلسوزی مسیحی است.

32- هر کس زوایایی دارد که در آن زوایا دارای جنون است. 

33- بشریت روحی دارد که تا بی نهایت قابل تکامل است. 

 

منبع : www.sinohe.ir


 
یکشنبه 29 دی ماه سال 1387
جومونگ وجود خارجی دارد !


    

افسانه جومونگ - webnava.blogfa.com

بازیگران اصلی درام مشهور جومانگ اواسط ماه مارس به پیونگیانگ رفتند.انها تصمیم گرفتند به دیدار منطقه ای از کره سابق که سلطنت کوگوریو (37-668قبل از میلاد)در انجا حکومت داشت بروند.

درام تاریخی جومانگ کار شبکه ام بی سی ، داستانی درباره افسانه کوگوریو هست که در در سال گذشته با کسب بیش از 50درصد رضایت بییندگان به پایان رسید.

بازیگران اصلی این سریال شامل سونگ ایل گوک(جومانگ)، جون کوانگ ریول(شاه گیوم) و هان های جین(سو سئونو)به همراه کارگردان مجموعه، لی جو هوان به دیدار پیونگ یانگ رفتند.

افسانه جومونگ - webnava.blogfa.com

این دوره تاریخی در کره بیشترین محدوده جغرافیایی را داشته است.

گروه جومانگ در طول سفرپنج روزه شان ، مقبره بنیانگذار کوگوریو، مقبره جومانگ و دیگر مکانهای تاریخی کوگوریو و نیز یک موزه را دیدند. 

 

منبع : webnava.blogfa.com


   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 152445


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها